99%شکلات

بعضی حرف‌ها را می‌گویم، که نمیشود گفت.

morealess ...

اواخر یه بهاری بود. اصرار داشت هوا خوبه  همینجا بشینیم. میخواست ترکم بده! آخه واسه منِ معتاد کافه، یکم سخت بود رو نیمکت پارک بشینم. اونم چه پارکی! ظاهرا سانسو اشتباه رفته بودیم! هرطرفو نگاه میکردی سرِ تاس و کت شلوار چارخونه و عصا و حتی کلاه شاپو و... .


 هیچوقت باهاش حرفم نمیومد. اوایل یکم تلاش میکردم ولی بعد دیدم فایده نداره. چیزایی که واسه من جذاب بود، اون درک نمیکرد. حرفای اونم  منو افسرده می‌کرد؛ پول و عرض و ژست و متراژ... .

معلوم نیست کجای جهان، کدوم سیم اشتباه وصل شده بود!

نزدیک ظهر شد. داشتم فکر  میکردم به چه بهونه واسه یک ساعتم شده خودمو از این وضعیت خلاص کنم.

چنتا از پیرهای مغان از جاشون بلند شدن برن. مسیرشون با جای ما تلاقی میکرد. من که ریز و بیبی فیس، اونم که خل و قاطی پاطی. بطالت از سر و رومون میریخت.

یکیشون به ما که رسید، همینطور که داشت میرفت، با یه حالتی برگشت گفت:”پاشید برید خونتون، یعنی چی.خجالتم نمیکشن!!“ 

آخه نیست ما خیلی لاو و قلوه اِکسچِینج میکردیم|: 

یکی از همراهاش که شبیه نقاشا بود، با یه لبخند شیطون و لحن نسبتا آروم، رو به --- گفت:” بگو به تو ربطی نداره! به... تو... ربطی‌‌‌... نداره!“

اونم همین کارو‌ کرد. ولی دیگه فایده نداشت.

من که بهونمو پیدا کرده بودم و اونم...!

میتونست بگه اونطور که شما فکر میکنید نیست. میتونست بگه فقط داریم حرف میزنیم. حرف میزنم!

از ماست‌بازیش خیلی لجم گرفت. با عصبانیت گفتم: ”همینو میخواستی؟“ 

با بغض پاشدم رفتم. خیابون نبود میشکستمش!


جاهایی که خاطره دارم نمیرم.

اون روزم داشت کم کم از ذهنم محو‌میشد  که...

 چندوقته مسیرم از همون پارک میگذره. هردفه سعی میکنم سریع ازش رد شم و به هیچ چیز فکر نکنم. ولی هر بار اون بغضه واسم تدایی میشه؛ که کاش لیاقت لبخند و برق چشمای پیرمرد شبه نقاش رو داشتیم!

morealess ...

دقیقا یادم نیست از چه زمانی؟ ولی بالاخره حتما یه مبدئی داره؛ اینکه از هیییچ چیز تعجب نکنم.

حتما از وقتی که فهمیدم هیچ چیز از هیچ‌کس بعید نیست. و حتی فراتر از این؛ هیچ چیز از دنیا بعید نیست. همه‌ی جهان خلقت با همه‌ی موجوداتش!

هرچیزی هرچقدرم عجیب باشه، از خودم، از بوجود اومدن جهان، عجیب‌تر نیست.

 شبیه‌سازی انسان، برنج پلاستیکی، پیوند سر، کیمیا و سیمیا و رمل و تله پورت و نسبیت و سیاست‌های هزارساله و خیانت مورداعتمادترین آدم زندگیت و....اووووه.

با وجود تمام اینا چرا باید مثلا از دیدن یه خر سخنگو تعجب کنم؟ 

(بیخیال! خر شرکو میگم)

همه چیز برام کاملا معمولیه.

و واقعا درک نمیکنم اگه ببینم یه آدم بالغ داره از چیزی تعجب میکنه؟

 بعضیا وقتی خونسردیمو میبینن با حفظ سمت تعجب زدگی میان مثلا برام توضیح میدن که چه اتفاقی افتاده، و نتیجه‌ای جز ”ایهیمم|: “ به‌دست نمیارن!


با این همه... حس میکنم دنیا حرکت طلاییشو نگه داشته برای لحظه‌ی آخر!

که یه روزی بالاخره تو چشمام نگاه کنه و با پوزخند بگه: اینو چی میگی؟!

-”گفتم که یه روز این کارو میکنی(: “

morealess ...

چرا نمیشه به کسی که از مکه اومده بگیم؛ ”مبارکه(:“

بعد اگه بگه؛”خیلی ممنون“ ینی نشنیده. مگه نه؟

بگید که نشنیده|:

morealess ...

انقدر حالم با شهریور خوبه که حاضرم... تابستون واسه همیییشه بشه دو‌ماه!

 یا اینکه اینطور بشه: تیر، مرداد،برداد.

یا نه مثلا به‌جای شهریور دو تا اردیبهشت داشتیم.‌ اینطوری نه تنها هیچ‌متولد شهریوری وجود خارجی نداشت، بلکه خودم دوبار تولدم میشد.

یااصن اینطور بشه:

 تیر، مرداد، behind the scenes

اینطور خییلی مهیج و باحالتر نمیشد؟؟(:


والا  اه


+عنوان: اسم فیلمه دیگه. اینم باید بگم؟/:

morealess ...

 با این دفه میشه دو بار تو تابستون. ینی دو ایمیل شدیداللحن و طلبکارانه به دو استاد مختلف. هنوز سر حرفم تو اولی هستم و صرفا به جهت حق استادی و امکان روبه‌رو شدن‌های بعدی و‌کاملا متظاهرانه ایمیل معذرت خواهی به دنبال جوابش روانه کردم. ولی این یکی واقعا جای معذرت خواهی داشت چون استاد بیچاره نقشی در قضیه نداشت و تلاش خودشو کرده بود و از پیامم ناراحت شد. این بار واقعا و عمیقا خودمم ناراحت شدم و تصمیم گرفتم حتما یه جوری از دلش در بیارم. پس... هرآنچه در چنته داشتم به کار گرفتم و‌اینطور جواب آمد مرا: ”..... خوشبختانه ادبیاتتان هم خوب است. و راهی جز گفتن خواهش میکنم برای من نگذاشتید....“

راستش خودمم از متن پیامم خوشم اومد و انتظار همچین واکنش خوشحالی رو داشتم(:

درواقع اولین بارم نبود با این روش ذهن کسی رو مدیریت میکردم و آخرین بار هم نخواهد بود!

سال اول دانشگاه یک درخواست عظیمی از پدرم داشتم و نمیتونستم رو در رو بهش بگم. چون اولا روم نمیشد، دوما عصبانی می‌شد و مخالفت می‌کرد. در یک پیام بلندبالا درخواستمو بهش ایمیل کردم. و اونجا هم اینطور جواب گرفتم”اولا اشکمو درآوردی دوما....“

کلا تحت تاثیر قرارگرفته بود و تا مدت‌ها به چشم یک فرد عاقل و بالغ بهم نگاه میکرد. تا قبل از اینکه خودم با دست خودم گند بزنم به تصوراتش!

الان فکر می‌کنم کاش هیچوقت اون ایمیلو براش نفرستاده بودم... کاش هیچوقت اون درخواست رو نمیکردم، کاش هیچوقت قبول نمی‌کرد.

خلاصه رو همه جواب داد حتی پدرم... جز اون کسی که باید جواب میداد!


+وقتی تصمیم می‌گیرید با کسی حرف بزنید  قبلش، از اینکه اصلا زبون شما رو می‌فهمه مطمئن بشید.

morealess ...

آدم دوست نداره ”دوست داشتنِ“ دیگران رو‌ از دست بده...

حتی اگه خودش ازشون متنفر باشه!

احمقانه است.


morealess ...