شکلات 99%

- نظرات بسته بود تا به وبلاگ‌هایی که سرمی‌زنم بگویم: اینجا هیچ تکلیفی برای رفع کردن ندارند.
(هنوز هم گزاره برقرار است.)

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

اکثر این فیلمای اسپرت (اگر واقعا ژانر به حساب بیاد) کمترین جذابیتی برام ندارن. همینا که مثلا پدر شاخ تیم، عضو فعال شیره‌کش خونه‌ای چیزیه. بعد می‌گه واسه دیدن مسابقه بچش نمی‌یاد، بعد تــــازه بنیان خانواده به خطر می‌افته، بعد دقیقه نود یه‌دفه متحول‌طور پیداش می‌شه و تیم پسرشم می‌بره و آره.

اما الان صرفا می‌خوام بگم تو این روزای باحال جام‌ جهانی، که ایران با 70 تا پاس می‌بره، و با سه تا گلِ آقا کریس رونالدو، اسی با پرتقال مساوی می‌کنه و مسی پنالتی رو خراب می‌کنه (یوهاها)، فیلم خوشگل و جنگی-فوتبالی escape to victory (1981) با حضور ادسون‌آرانتس‌دوناسیمیونتو پله :دی رو ببینید.

  • morealess ..

دیشب بعد از یک ماه، ساعت 1 نصف شب خوابم گرفت. اما کِرم همیشگیِ "بذار این چِک آخر را هم بکنم و بمیرم"، باعث شد کروم را باز کنم. و بین مقالات پیشنهادی مرورگر، به مورد به دردبخور ترفندهای سرچ بهتر در گوگل برخورم، که در آخرهای مطلب، روش سرچ معکوس عکس (reverse image searching) را توضیح داده بود. اتفاقا در یک مورد به این کار احتیاج پیدا کرده بودم و از چند نفر هم خیلی گذرا و سرپایی پرسیده بودم، که در هر مورد، شیخَنا پنجه‌اش را باز کرده بود و گفته بود: یک وجب! یعنی گفته بود باید آپلودش کنی. انگار من فکر می‌کردم باید عکس مورد نظر را برای گوگل بکشم، یا ادایش را با وب‌کم برایش دربیاورم |:

الان که به جوابش رسیده‌ام می‌بینم چقدر خنگ و کور و خشک‌شده بوده‌ام که چیزی را که همیشه جلوی چشمم بوده، یک بار باز نکردم ببینم در راحت‌ترین جای گوگل نشسته که چه بگوید؟

این شد که رفتم عکس مورد نظرم* را پیدا کنم، که در مسیر به چند عکس وسوسه‌انگیز دیگر جهت پاره‌ای توضیحات برخوردم، و در نهایت پایم به Reddit باز شد و لختی (یعنی یک ساعت) هم آنجا درنگ کردم.

خلاصه ساعت 2 و 15 دقیقه بالاخره از فضای‌مجازی به رختخواب نزول اجلال فرمودم. درحالی که خوش‌حال بودم که دارم به روال زندگی یک انسانِ اصلاح نژاد نشده با جغد،  برمی‌گردم. حدود یک ساعت بعد، برای سحر بیدار شدم، و قبل از اینکه دوباره بخوابم، چند صفحه از کتابی -که شاید بعدا اینجا معرفی کنم- را خواندم. و ژست خوابیدن گرفتم. به پهلوی راست و چپ و شکم شدم، و در آن لحظات ملکوتی کشف کردم... که حس خواب ندارمO_O ابتدا نگاهی به لب‌تاپ کردم، که با یک حالت خونسرد و نگاه چپ، پایش را روی پایش انداخته و انگشتانش را در هم قفل کرد، که من اینجا نشستم و خواهم نشست. درنتیجه به سمت کتابخانه رفتم که همه‌شان از هیجان اشک درچشمانشان جمع شده بود که؛ آقا من. آقا من. منو بردار! من هم"آقا خودتی و هیکلت" گویان، بابالنگ‌دراز را کشیدم بیرون، که به‌واقع جذاب‌ترین و شیرین‌ترین رمانی‌ست که در تمام عمرم خوانده‌ام.  طوریکه ناتوردشت –باهمه‌ی کاریزماش_ و غیره و ذالک در رتبه‌های بعد قرار می‌گیرند. نمی‌دانم دفعه‌ی چندمی شد که یک روزه سر و تهش کردم.  صفحه‌های آخر را با چشمان بسته شده از خواب، می‌خواندم. البته بجز دو‌-سه صفحه‌ی اول نیاز به خواندن ندارد، و راحت‌الحلقوم که چه عرض کنم، گیلاس و نارنگی است. درنتیجه... حدود ساعت 10، که همه به جهت سروصداهایی که برنامه‌ریزی کرده‌اند، از خواب برمی‌خیزند، بنده تازه به کما رفتم.

این بود موفقیت نافرجام من برای بازگشت به طبیعت انسانی.

* عکس مورد نظر، میانسالگی هریت بیچراستو خودمون بود که من تصور می‌کردم یک پیرزن اهل علوم‌غریبه است، که درسال‌های جنگ جهانی اول از سل فوت کرده|:

+عیدتون مبارک(:

  • morealess ..

خواب و بیدار بودم. پدرم گفت: تلفن کارت داره، و گوشی‌اش را داد دستم. شکل مسواک بود! فرچه‌اش را نزدیک گوشم کردم: الو؟

گفت چپکی گرفتیش. سر و ته کردم: الو؟باز صدا نیامد، 180 درجه چرخاندم:

الو؟

-سلام چی‌چی جان، من [نفهمیدم] هستم. خوبی؟

-ممنون، فقط... ببخشید گفتید کی هستید؟

-

-الو؟... الو؟

لای پلکام از هم باز شد که بفهمم مثل همیشه خواب چرت و پرت دیده‌ام، و صدای زنگ واقعی و معقول‌تری را بشنوم:

-الو؟... الو؟

-بووووووووق

حرکت آشنایی بود. صدای پیامک بعدش را از قبل می‌توانستم بشنوم:

-سلام، خوب هستید؟

-سلام، شما؟

- من دوست الف هستم. ...

چشم‌هام را پادساعتگرد چرخاندم که یعنی "گاو خودتی، حضرت الف!" همان دفعه اول هم که از این ترفندهای تینیجری زدی، خودت بودی. چه برسد به حالا که هف هش صدبار شده.

تعجب نکنید. وی اصولا برای عموم تصمیمات زندگی، با آجر نپخته و کودکِ نه چندان درونش، مشورت می‌کند.

و هرچند هرگز بلاک نشده، بلکه از خطی به خط دیگر منتقل می‌شود، 360* را باز کردم:

Call & SMS Filter

Add

From call log

...


* همون 360security 

+ خودم هم انتظار نداشتم بعد از مدت‌ها آن همه مطلب پست نشده را پاک کنم، که بیایم اینجا "پیامی که نفرستادم" را تخلیه کنم.

  • morealess ..

در یک کشور فضایی، رئیس یک دولت کاملا معمولی -و نه حتی ایده‌آل،

در ساعت 23 و 11 دقیقه‌‌ی سه‌شنبه‌ی 18 اردیبهشت 97...

با گذاشتن دست راستش بر روی قلب، از مردم عذرخواهی،

و با دست چپش... دکمه‌ی آزمایش یک موشک را فشار می‌داد!


+همین‌قدر افسانه... همین‌قدر دووور!

  • morealess ..

نمایشگاه کتاب که می‌رم یه حس ازدواجی بهم دست می‌ده؛

"همسرم... کتاب‌هایم را حمل کن" 😌




+واسه من که افراد کمی رو دنبال می‌کنم، واقعا این حجم از ستاره‌ی روشن تو سه روز بی‌سابقه بود: 14 تا.

واقعا به وجد اومدم (=

  • morealess ..

آیا تکوندن متولدین قبل از ۵۰ از شاخه‌های اجرایی مملکت هم،  به‌ عهده‌ی شهرداریه؟!




+جمع کنید بریم مجلس، نماینده‌ها رو گمراه کنیم! گویا استعداد خوبی در ”قانع شدن“ دارن/:

  • morealess ..

همین قمری‌های کم‌پیدا  که بخوانند،

مستقیم می‌روم به بعدازظهرهای ۲۰ سال پیش. روی ایوان. کنار عمو دراز می‌کشم. دست‌هاش بوی چسب صحافی و دوات  می‌دهد.

و تو هستی!

  • morealess ..

شاید تنها جزءِ طبیعت که چندان دنبال‌کننده و مریدش نیستم، حیات‌وحش و رازبقا، و دوربین‌های لای علف‌ها باشد!

اما انصافا دوتا از محشرترین کلیپ‌هایی که دیده‌ام به همین مسئله برمیگردند، از شیرهایی که به دنبال آهوها دویده اند؛

یکی از آن‌ها به مقصودش رسید. اما وقتی داشت شکم  طرف  را پاره می‌کرد،  فهمید شکارش باردار بوده. همان‌جا یکی از  باشکوه‌ترین صحنه‌های هستی را ساخت؛ سعی کرد شکارش را به زندگی برگرداند، واقعا امیدوار بود بتواند مُرده‌ را زنده کند. اگر ما می‌فهمیدیم، داشت فریاد می‌زد و‌التماس می‌کرد برگردد.  داشت عذر میخواست و‌گریه می‌کرد. اما ما  این‌ها را نمی‌فهمیم. فقط می‌بینیم که از ناراحتی درخودش جمع شده و می‌میرد!

یکی دیگر از شیرها دنبال یک بچه آهوی تنها گذاشت. بچه‌آهو دوید. آنقدر قوی نبود که روی چابکی‌اش حساب کند. سعی کرد به یک بزرگ‌تری پناه ببرد. کسی را پیدا نکرد. برگشت! و به خود شکارچی پناه برد. شیر نابود شد! یک‌لحظه تردید کرد. ناگهان در یک دوراهی‌ای که ما نمیشناسیم گیر افتاد . و آهو را از شر خودش در آغوش گرفت. بعد هم  هر دو یکدیگر را لیس می‌زدند، که من دقیقا نمی‌فهمم ترجمه‌ی چه کلماتی‌است.

حالا فکر کن

 به بی‌گناه‌هایی که قبل از مرگ از ماشه‌ی روی شقیقه‌شان رحم خواسته‌اند.

فکر کن -نه اصلا  به خانم‌های باردار-  به جنین‌هایی

 که چقدر نگفتنی کشته شده‌اند....

به تروریست‌ها، تکفیری‌ها، صهیونیست‌ها‌.


شاید اصلا... قریضه برای زندگی کافی بود!

  • morealess ..

همه‌ی پیاده‌روها را قدم زده بود. ادای تمام مجسمه‌ها را درآورده بود. انگشتش را توی تمام فواره‌ها فرو کرده بود.

دیگر درشهر کاری نداشت.

یک روز، ساعت ۷ و نیم صبح

که برف‌ها تازه آب شده بود،

فردریک‌ کاپلستون قاپش را دزدید




بعدا نوشت: دوستان، هیچ‌جای این مطلب نقل قول نیست که ارجاع بدم. فروش ارز هم نداریم، لطفا سوال نفرمایید:دی

  • morealess ..

قربون دستش... دکمه‌ی اسلوموشن را می‌زند. و درجه‌ی گرانش را کم می‌کند.

سبک می‌شوم. قدم‌هایم عظیم می‌شود، آرام می‌شود، بالا می‌رود. رها می‌شوم!

با هر قدم نیم متر از زمین فاصله می‌گیرم‌. و‌هربار نوک پنجه‌هایم کم‌تر به زمین می‌رسد. و احترام قامت سبزه‌ها زیر پاهایم حفظ می‌شود.

خورشید، مایل و نسیم همینطوور موج‌دار می‌وزد. این وسط پرنده‌ها هم چهچه می‌زنند.

خوب که همه چیز شبیه فیلم‌ِ رمان‌های انگلیسی شد و لبخندم به قدر کافی کِش آمد، چشمم به پایین می افتد؛

 مرغ‌های خنگ با همان نگاه‌های از بغل ِ لج‌درآر.و چهارپاها همچنان خمااار و در آرامش همیشگی...می‌لمبانند.

انگار نه انگار یک نفر روبه‌رویشان کم‌کم پرواااز می‌کنَد نَد نَد!

داربست‌های چوبی را کوتاه می‌سازند|:


مطمئنم یکی از گوسفندها خندید.

  • morealess ..