99%شکلات


احتمالا از یک جایی به بعد باید کنترل را کنار گذاشت. تکیه داد و زنجیره‌ی تحقق اگر و آنگاه‌ها را تماشا کرد، و گذاشت اتفاق‌ها خودشان بیفتند.

من اینطور نیستم. از یک جایی به بعد دیوانه‌تر می‌شوم. کنترل را پرت می‌کنم به طرف کائنات و فریاد می‌زنم:  ”یا الان... یا هیچوقت!“


سپس هیچ واکنشی دریافت نمی‌کنم.

و درحالی که به شدت کنف شده‌ام، مجبورم برگردم سرجایم، فرمول‌ها را زیر فرش پنهان کرده، و در ایکس و ایگرگ افتادن اتفاق‌ها دخالت نکنم!


morealess ...


وقت‌هایی  بوده  که دلم خواسته پسر باشم!

وقت هایی که دلم خواسته بی‌مهابا بزنم به  تیزترین لبه‌ی حادثه. نصف‌شب‌هایی که دلم خواسته یهو بزنم به کوچه‌های پایین شهر! وقت‌هایی که دلم یک جفت پوتین خواسته و شانه‌ای برای بند یک اسلحه!

شب‌هایی که به یاد لحظه‌ای، ظلمی و اشکی ساعت‌ها اشک ریخته‌ام از کودکی. و آرزو کردم کاش بزرگتر بودم، و مشتم به صورت دنیا می‌رسید! و صحنه‌هایی از تمام جهان همیشه جلوی چشمم هست... و دائما با خودم فکر می‌کنم، پس شعور و شجاعت آدم‌ها کجا بوده؟ کجاست در هنگام وقوع جنایت؟ پس این انسان‌ها کجا هستند؟؟

که زمین را رها کرده‌اند تا هرروز در مرداب کثیف‌تری فرو رود؟

و چه رسوایی بزرگیست افسانه بودن اساطیر!


حتی آن زمان که اعتقاد هیچ‌چیز و هیچ‌کس در سرم نبود، قلبم عمیقا می‌تپید برای تناقض ناب عطوفت دستانی امن، و قطعیت برق یک شمشیر...که تمام ایده‌آل ذهنم از انسانیت جهان را در سه حرف خلاصه میکرد!

و خود، تنهای تنها از جهالت مردم، استخوان در گلو، سر در چاه... و تیغ‌ترین بغض تاریخ!

تاریخی که هرروز و همچنان تکرار می‌شود... و فرق عدالت را هرکجا که باشد می‌شکافد!

   

morealess ...


از افرادی که از سالگرد ازدواج حضرت آدم تا روزجهانی پوکی استخوان را محتوای متون سخیف پیامهایشان می‌کنند، معذب می‌شوم.‌ دلم می‌گیرد.ناراحت می‌شوم!

کسانی که برعکس تصور خودشان، به هیچ عنوان در ذهنم افراد اجتماعی و خوش‌مشرب و خیلی یاد دیگران کن، محسوب نمی‌شوند.

 اصلا لامصب مگر امامان ارث تو یا مختص من یا اصلا همه‌ی مسلمانان جهانند که تولد و شهادتشان را پیام تبریک و تسلیت می‌کنی؟!!

مسلما این جمله فاعلان و مخالفان بسیاری دارد... که کاری به من نخواهند داشت! چون همانطور که من دلایل منطقی آن‌ها را میدانم و حتی قبول دارم، ایشان نیز می‌دانند من درباره‌ی یک حس کاملا شخصی و قلبی صحبت کردم و حس دیگران در من، یا حس من در دیگران نمی‌گنجد.(:

یک رویَش این است که با حجم قابل توجهی از پیام‌های مناسبتی حال نمیکنم... 

چون سایه‌ی send to all روی سرشان سنگینی می‌کند. و ابتذال کپی و گاهی سرچ!

بری از صداقت، دوست داشتن، دلتنگی‌، یا ضعیف‌ترین برانگیزش قلبی!

پیام‌هایی که تظاهر و یکبار مصرف بودن فرستنده رویشان سنجاق شده اصلا.

و آب و هوا که عوض شود، حواسشان از دیالوگ‌ها پرت می‌شود!!


اسطوره‌ و اشتیاق ماندگار من ، 

کسانی هستند که در این سرای بی‌کسی بی‌مقدمه و ناگهانی به در می‌زنند: 

”چطوری؟(: “

-همین الان یادت بودم (:

!!!



+ صادقانه، بی‌بهانه، با قدمت...


morealess ...

        اتفاق، افتادنِ آدم‌ها از چشم است!

و فاجعه وقتیست که رهایت نکنند،

 بچسبند به پلکت و از مژه‌هایت آویزان شوند!  اینجاست که آن آدم، معمولیترین قدم‌های ۱۰ فرسخ آنطرفترش را انگار روی نای و نایچه و مری شما برمی‌دارد. 

و ذهنت، مسموم تصور تکرار آن چند قدم. و تمام لحظه‌هایت در حس انزجار به آن چندونیم لحظه بیات می‌شود.

 نفرت نتیجه‌ی مستقیم و بلافصل اعتماد است به کسانی که حریم قلب شمارا بی اعتبار کرده اند با تحمیل کردن خودشان!

 برآیند برآورده نشدن انتظارات بزرگ از آدم‌های کوچک است. عدم تعادل بین حکیمی که نشان می‌دهند و حقیری که هستند. حقارت کثیف،حقارت مریض، حقارت مسری، که حداقل، تنفرش دامن شما را می‌گیرد.

دائما میپراکنمش درجهت مذکور، و عقلا و احساساً، سیگنال مشابه دریافت میکنم. 

یا بالعکس!!


ثمره‌ی نه چندان شیرین چهار سال معاشرت دانشگاهی را رایگان دراختیار بشریت می‌گذارم:


”به هیچکس            اعتماد                 نکن“


که حریم قلب، تنها محضر خداست!

و خوشبختی بزرگیست بی‌تفاوتی...

که هرجا برود، هرکجا بپیچد و از هرکجا دور بزند... به خودش می‌رسد!


نوشتن، آدم را عجیب خالی می‌کند... از اندوه و افسردگی،از عصبانیت، از شکستگی، حتی از عشق. از همه چیز... جز نفرت!

چه چیز نفرت را خالی می‌کند؟؟


 صدای راسل است که در سرسرا می‌پیچد:

“ ...love is wise... hatred is foolish ish ish”

[اکو هستن|: ]



+عنوان؛ نیچه


morealess ...

می‌ترسم دور شود، محو شود... واز یادم برود!

شب‌هایی که به ستاره ها نگاه می‌کردم و -بی تعارف- فکر می‌کردم یک روز دورترینِ آن‌ها را لمس خواهم کرد.

هر روز با حسرت های عمیییق ایده‌آلیستی، از خواب بیدار می‌شدم...

و به این فکر می‌کردم؛”پس آن روی سورئالی دنیا کِی نقاب از چهره برمی‌کشد؟!

به این فکر می‌کردم که یا ۳۰ سال دیر به دنیا آمده ام، یا ۳۰ سال زود.

و اینکه حجم اندوه تمااام دنیا روی قلبم سنگینی می‌کند.

اینکه باید یک جایی یک چیزی را تغییر دهم، باید دنیا را نجات دهم!‌..‌.

باید بگردم و از یک جایی این دکمه‌ی ری‌ست لعنتی‌اش را پیدا کنم.

(شاید باید زیر تختم را چک می‌کردم!)“

بله یکم کلیشه‌ای و مسخره هست... و یکم زیادی رویایی و خود مهم پندارانه!

و من سگ شریف این خود منجی انگاری‌ها را به تمام ِاین واقع‌بینی‌های مریض و این در چارچوب‌های دلگیر قرارگرفتن‌های ناخودآگاه، و نرمال کردن هدف‌ها ترجیح می‌دهم.

 هر روز که می‌گذرد، ترسم از استاندارد شدن و اطفاء بیشتر می‌شود.

و گِل بر دهان وجدان مدافع حقیقت که می‌گوید؛ به اندازه‌ی سالهای جدایی از نوجوانی، به ویروسِ فروکش و خاموشی، مبتلا شده‌ام.

دارم به یک روز تولد دیگر نزدیک می‌شوم، درحالی که ته نشین شده ام...رسوب کرده‌ام و جهان درونم از ”مزرع سبز فلک“ به بیابان‌ تَرَک خورده‌ی شهرها، نشست کرده است!

 

چقدرررر دوست دارم هیچ‌کس تولدم را تبریک نگوید.

و چقدر به لاله‌های وحشی حسادت میکنم؛

با شکوفه ها در می‌آیند... و قبل از اینکه سبزیِ میوه ها بپرد،

 در باد پراکنده می‌شوند...


بعدا نوشت: امسال بیشتر از همیشه و از طرف عجیبترین افراد تبریک تولد دریافت کردم|: |: |:

morealess ...

...کاش سن درک کردن یک چیزهایی پایین می‌آمد.  مثلا به پنج سالگی می‌رسید!

تا، قبل از اینکه معنی قدر یک افرادی را بفهمی، آن‌ها را از دست ندهی.

قبل از اینکه فاصله‌ات با آنها به اندازه‌ی ابدیت بین دو ریل شود.

و به امید اینکه سوزن‌بان

روزی خطوط را عوض می‌کند،

به بعیدترین تقاطع، دل ببندی!


morealess ...

که نزد هموطنان است و بس! و در بسیاری موارد از این مرحله هم گذر می‌کنه و به معنای غم‌انگیز کلمه گند‌زدن به چیزی محسوب میشه. 

اون موقع که بعضی از این حضرات مدعی-که متاسفانه خیلیاشون از ما بزرگترن- داشتن تو تلفنِ مردم فوت می‌کردن، ما که عشق باستان‌شناسی و این مسائل بودیم داشتیم مطالعات تاریخی انجام میدادیم.

و آقامون کوروش جان بود اون موقع، و جد و آبادشو تو اون سن بلد بودیم. البته هنوزم بهش ارادت دارم.

اما کم‌کم که گذشت فهمیدم باد به غبغب انداختن و فرورفتن تو ۳۰۰۰ سال پیش، حماقته.

تاریخ برای فراخ شدن ذهنه... نه بسته شدنش.

این نتیجه‌ی عقده‌های روانی، جوگیری مفرط و نداشتن یک ارزن مطالعه است.

وگرنه کسی که عقل درست حسابی داشته باشه میفهمه که انسان ها هروز جدوآباءِ خود را تُف می‌کنند! و انقدررر ژن افراد باهم مخلوط شده که به احتمال ۹۹/۹۹٪، ”حداقل“ بخشی از ژنتیک هر ناسیونالیستی رو همون نژادی تشکیل داده که ازش برائت می‌جویه!

بعضی از این دلنوازان، افرادی هستن که از اول تا آخر تقویم بین الملل رو -که اثری از روزی مرتبط با کوروش توش نیست- براشون هجی کنی، باز ۷آبان که میشه... روز جهااااااانی کوروش رو به همه تبریک میگن. (دیدم که میگم)

بدتر از اوشونا، نازنازانی هستن که در این روز خجسته، رفتن پاسارگاد و صورت‌های خود را به خاک مالیدند و کف و خون قاطی کردند راه بیابان درپیش گرفتن و باقی قضایا. من در هنگام دیدن فیلم این پدیده بسی خندیدم و شخصی با چشمانی تیریپ تفکر و روشن فکری برداشته، اینجانب را مورد عتاب قرار داد که ”عقاید ”دیگران“ را احترام بُگذار“

خب قاعدتا اینجانب به تیریپ این شخص هم  در دل پوزخندی حواله کردم‌. چراکه آن ”دیگران“  اگر تنها سواد دوران ابتدایی خود را به کار گرفته بودند، در روز جهانی کوروش میدانستند که مدفون بودن آن مظلومِ به خزِعظما رفته‌، در محل پاسارگاد تنها یک احتمال است و باستان شناسانِ با شعور حتی از مسائل قطعی‌ تاریخی نیز با این اطمینان نظر نمی‌دهند که آن دلنوازان، نازنازان بر آن غلت می‌زنند.


+بعد چند سال رفتیم سمت شیراز، پدرجان فرمودند: بریم پاسارگاد؟

گفتم: نه... دیگه خیلی خز شده. از همین دور سلام میدیم.

morealess ...