شکلات 99%

- نظرات بسته بود تا به وبلاگ‌هایی که سرمی‌زنم بگویم: اینجا هیچ تکلیفی برای رفع کردن ندارند.
(هنوز هم گزاره برقرار است.)

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

کافر اگر بود به رحم آمده بود؟ مطمئن باش!

نه بی‌احساسم... نه سنگدل... نه بی‌وفا...

و با هربار شکستن تو... خودم به اجزای روحم متلاشی شده‌ام، تمام خاطراتم را دوره کرده‌ام... تمام زندگی‌ام را تا آخر، دویده‌ام.... به تمام لحظه‌های عمر تو تجزیه شده‌ام. ملتهب شده‌ام، تب کرده‌ام و ذوب شده‌ام به سال‌های بعد از خودم، به سال‌های بعد از تو... به مردگی، به مرگ.

به راه‌هایی که نداشته‌ام فکر کرده‌ام، به روز‌هایی که نمی‌توانیم تجربه کنیم، به لحظه‌هایی که نمی‌توانیم کنار هم باشیم، به طبیعتی که نمی‌توانیم تغییر دهیم، به واقعیت‌هایی که مجبوریم بپذیریم....

به همه چیز فکر کرده‌ام... و تمام این راهِ به بن‌بست رسیده ی خیس ناهموار گِلی را ”تنها“ برگشته‌ام... و تو فقط همان ”نهِ“ تلخ یخ‌زده را هربار شنیده‌ای. راحت به عاشق بودنت رسیده‌ای و فقط به همان فکر کرده‌ای.‌‌ رها و آزاد در رنج شیرینت حل شده‌ای. و درست جایی که همه‌ی جهان با تو باشد ایستاده‌ای. جایی که تمام آواز‌ها، شعرها، فیلم‌ها و رمان‌ها به نفع تو باشد.

بالاخره یکی از ما باید منطقی فکر کند... هرچند تمام شعرهای دنیا تا ابد علیه‌ش باشد!

تو راحت باش! شاعر شو، مظلوم جهان باش...دل‌شکسته‌ی محبوب خدا باش که صدایت شنیده می‌شود . و تا آخر عمر معشوق سنگدل بی‌وفا را لعنت کن! ویک روز... -شاید سال‌ها بعد از این- به‌جایی برس که فکر کنی؛ چقدر بهتر شد! وای... چه خوب شد که نشد! روزی هزاااربار حکمت خدا را شکر کن...

 و مامور خدا را از یاد ببر! (:


یکی از ما باید ، به یک روز -شاید سال‌ها بعد از این-

فکر کند.

  • morealess ..



املت |:

  • morealess ..

اینکه دقیقا همون چیزی که می‌خوای بشه... ولی هییچ حسی بهت دست نده.

  • morealess ..

من فقط با تو نوشتنم می‌گیرد که تصمیم گرفته‌ام به نادیده گرفتنت. دست خودم نیست که مسیرم به تو می‌افتد.

کلنجار می‌روم با خودم که نزدیکت نشوم. فقط از دور بد نگاهت کنم و از همین‌جا برگردم. دست خودم نیست، می‌روم بالای سرت مثلا. هی نگاهم را از سر تا پایت می‌دزدم، هی سرم را از شین و هـ قبل از اسمت برمی‌گردانم... بعد می‌بینم دارم توی شیارهای قرمز و سبز، لای پیچ ی‌ها و دال‌ها می‌گردم، دور می‌زنم، سُر می‌خورم، و خطوط سر انگشتم با گَرد روزگار پر می‌شود. چقدر هوا پر خاک است این روزها. که تو با تمامِ اینجا بودنت نمی‌دانی چیست! ندیدی، نداشتی از این روزها!

شاید امروز آمدم... و این حلقه‌ی مستهلک زمان را باز بالای سرت مثلا، تکرار کردم؛

چه حرف‌ها که با تو ندارم. یعنی هیچ حرفی با تو ندارم! خروار خروار هوای گرد و خاکی و خسته با خودم می‌آورم، هوار هوار گله و شکایت. بعد که به تو می‌رسم... حسرتِ یک‌دست می‌شوم! خالی می‌شوم، پوچ می‌شوم. از هر چیزی که دوست دارم، که ندارم، که می‌خواهم.

می‌خواهم که بسوزانی‌ام، که گُر بگیرم، که بالا بروم. اما نسوخته، خاکسترِ سرد می‌شوم... و باد می‌بردَم! همین پایین روی زمین می‌چرخاندم... و توی خیابان‌های شهر دهان به دهان می‌شوم فقط. زخمِ روی زخم، بارِ روی بارِ دوشِ دنیا می‌شوم، گَرد روی گرد طاقچه‌ها می‌شوم.

بالاخره یک روز یک اشکی باید بیاید این گردها را از دلم بشوید، یک نسیمی بیاید لاقل این همه خاک و ریزگرد را از تن آدم بلند کند.

که سنگینم کرده‌اند، نمی‌سوزم، به آسمان نمی‌روم، و صدایم به تو، که مثلا بالای سرت ایستاده‌ام، نمی‌رسد.

 

  • morealess ..

روزی که یه شهر دیگه، عروسی دوستت دعوتی،

اینجا از آموزشگاه بهت زنگ زدن که مصاحبه قبول شدی پاشو بیا سر کلاس،

و یه شهر دیگه‌ی سومی هم ارشد قبول می‌شی |:



به دوستم گفتم بعد از ظهر کلاس دارم نمی‌رسم بیام، به مدیر آموزشگاه هم گفتم ارشد قبول شدم نمی‌تونم بیام... و باخیال راحت نشستم انیمیشن Wall_E رو نگاه کردم |:


+قشنگ بود و جالب، و خیلی جالب.

  • morealess ..

کاش تکنولوژی به جایی برسد که بشود بعضی آدم‌های توی فیلم‌ها را محکم بغل کرد...

+قطعا کلیک!

  • morealess ..

اسب آدمو سگ می‌کنه تا بخواد از خزانش یه دست رحمتی بکشه به سر ملت!

همون پیامه که داده به مناسبت تولدش،  نمی‌دونم عروسیش چیش از ۱۰۰ مگ تا ۱۰۰ گیگ نت می‌ده، همون. من که نمی‌خونم پیاماشو. این بچه‌ها گفتن بزن امتحان کن اگه الکیه دیگه ما زحمت نیفتیم فقط تو ضایه شی بهت بخندیم. منو می‌گی؟ خون جلو چشمامو گرفت.

شصتاد بار اول که یواس‌اس‌دی رو زدم همش یا ارور داد، یا گفت: شما؟ به‌جا نمیارم... کی؟ من؟... کی همچین تهمتی زده؟... هرکی گفته غلط کرده... اینا همش خرافاته. 

دید بیخیال نمی‌شم. علامت داد گفت نیم ساعت دیگه که خلوت شد  بیا پشت پیشخون... فقط کسی نفهمه، اگرم با پلیس تماس بگیری دیگه نتتو نمی‌بینی.

بعد چند دقه گفت پیامک فعالسازی میاد، بزن به چاک. چل ساعت بعد پیام اومده یه گیگ برات گذاشتیم کنار، الان شوگون نداره تحویل بدیم، ساعت ۷  هوشنگ‌دسّه‌بیل رو می‌فرستم پِی‌ات( ینی همون سراغت). ۶ ساعت بعد پیام داده بیا بگیر کوفت کن شرّو بخوابون، فقط... تا قبل از ۵ صبح نباس بازش کنی... وگرنه گرگ می‌شی. از ما گفتن|:


+ عنوان: هیچی فقط با لحن اون آقاهه که صداش واسه رادیونصف‌شب خوبه، با احساس بخونید.

  • morealess ..

قاعدتا باید تاحالا فراموش می‌شدی. باید از تمام سطرها، شعرها و حسرت‌هایم حذف می‌شدی. 

باید اسمت را از اولِ همه‌ی یادداشت‌های دفترم خط می‌زدم. باید سلام‌ها و نداها و مناداهایم را خرج آدم واقعی‌تری می‌کردم.


فکر می‌کردم رابطه‌ی خوبی باهم داریم‌. فکر می‌کردم دوستم داری. راستش...تو نشنیده بگیر، ولی هنوز هم دوست‌دارم همینطور فکر کنم. مثل بعضی‌ شب‌ها، که چشمانم را به عشق دیدن تو می‌بستم! گاهی آنقدر به آمدنت امیدوار می‌شدم، که در عملِ انجام شده قرار بگیری،خسته شوی، مجبور شوی به آمدن، از اطمینانم شرمنده‌ شوی. اما هیچ‌وقت نشدی. هیچ‌وقت نیامدی.

گفتم: اصلا نخواستیم. من و تو و دیوار قیامت!  و ته دلم هنوز امید داشتم. و یادگارت، که همیشه به گردنم بود؛ سر کنکور، روز اول دانشگاه،... و همه‌ی روزهایی که خیلی خوش‌حال، یا نگران بودم، و امیدوارم خودت بدانی، و من نگویم!

گفتم:فراموشت میکنم... 

و فکر می‌کردم به آمدنت.

 به نگاهی، نیم‌نگاهی...  اصلا اخمی چیزی.

بگذریم. فقط خواستم بگویم، از آن زمانی که تو از من بزرگتر بودی، مدت‌ها گذشته است. و زمان همینطوور دارد مرا با خود می‌برد. فکر نکنم همچین  اعلی‌علیین هم باشی که این همه سال، خالص‌ترین ”عزیزم“های زندگی‌ام را نادیده گرفته‌‌ای عزیزم.

نمی‌فهمم، این همه اصرار و قسم و آیه به زنده بودنت برای چیست، وقتی برای من همیشه فقط، یک جامدِ تختِ سفیدِ مستطیل بوده‌ای. اصلا خودت بگو‌...”سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟!"

  • morealess ..

اکثر این فیلمای اسپرت (اگر واقعا ژانر به حساب بیاد) کمترین جذابیتی برام ندارن. همینا که مثلا پدر شاخ تیم، عضو فعال شیره‌کش خونه‌ای چیزیه. بعد می‌گه واسه دیدن مسابقه بچش نمی‌یاد، بعد تــــازه بنیان خانواده به خطر می‌افته، بعد دقیقه نود یه‌دفه متحول‌طور پیداش می‌شه و تیم پسرشم می‌بره و آره.

اما الان صرفا می‌خوام بگم تو این روزای باحال جام‌ جهانی، که ایران با 70 تا پاس می‌بره، و با سه تا گلِ آقا کریس رونالدو، اسی با پرتقال مساوی می‌کنه و مسی پنالتی رو خراب می‌کنه (یوهاها)، فیلم خوشگل و جنگی-فوتبالی escape to victory (1981) با حضور ادسون‌آرانتس‌دوناسیمیونتو پله :دی رو ببینید.


+الان به ذهنم رسید: من اگه جا ثبت‌احوال برزیل بودم، در ادامه هم می‌نوشتم: والا بخدا |:

  • morealess ..

دیشب بعد از یک ماه، ساعت 1 نصف شب خوابم گرفت. اما کِرم همیشگیِ "بذار این چِک آخر را هم بکنم و بمیرم"، باعث شد کروم را باز کنم. و بین مقالات پیشنهادی مرورگر، به مورد به دردبخور ترفندهای سرچ بهتر در گوگل برخورم، که در آخرهای مطلب، روش سرچ معکوس عکس (reverse image searching) را توضیح داده بود. اتفاقا در یک مورد به این کار احتیاج پیدا کرده بودم و از چند نفر هم خیلی گذرا و سرپایی پرسیده بودم، که در هر مورد، شیخَنا پنجه‌اش را باز کرده بود و گفته بود: یک وجب! یعنی گفته بود باید آپلودش کنی. انگار من فکر می‌کردم باید عکس مورد نظر را برای گوگل بکشم، یا ادایش را با وب‌کم برایش دربیاورم |:

الان که به جوابش رسیده‌ام می‌بینم چقدر خنگ و کور و خشک‌شده بوده‌ام که چیزی را که همیشه جلوی چشمم بوده، یک بار باز نکردم ببینم در راحت‌ترین جای گوگل نشسته که چه بگوید؟

این شد که رفتم عکس مورد نظرم* را پیدا کنم، که در مسیر به چند عکس وسوسه‌انگیز دیگر جهت پاره‌ای توضیحات برخوردم، و در نهایت پایم به Reddit باز شد و لختی (یعنی یک ساعت) هم آنجا درنگ کردم.

خلاصه ساعت 2 و 15 دقیقه بالاخره از فضای‌مجازی به رختخواب نزول اجلال فرمودم. درحالی که خوش‌حال بودم که دارم به روال زندگی یک انسانِ اصلاح نژاد نشده با جغد،  برمی‌گردم. حدود یک ساعت بعد، برای سحر بیدار شدم، و قبل از اینکه دوباره بخوابم، چند صفحه از کتابی -که شاید بعدا اینجا معرفی کنم- را خواندم. و ژست خوابیدن گرفتم. به پهلوی راست و چپ و شکم شدم، و در آن لحظات ملکوتی کشف کردم... که حس خواب ندارمO_O ابتدا نگاهی به لب‌تاپ کردم، که با یک حالت خونسرد و نگاه چپ، پایش را روی پایش انداخته و انگشتانش را در هم قفل کرد، که من اینجا نشستم و خواهم نشست. درنتیجه به سمت کتابخانه رفتم که همه‌شان از هیجان اشک درچشمانشان جمع شده بود که؛ آقا من. آقا من. منو بردار! من هم"آقا خودتی و هیکلت" گویان، بابالنگ‌دراز را کشیدم بیرون، که به‌واقع جذاب‌ترین و شیرین‌ترین رمانی‌ست که در تمام عمرم خوانده‌ام.  طوریکه ناتوردشت –باهمه‌ی کاریزماش_ و غیره و ذالک در رتبه‌های بعد قرار می‌گیرند. نمی‌دانم دفعه‌ی چندمی شد که یک روزه سر و تهش کردم.  صفحه‌های آخر را با چشمان بسته شده از خواب، می‌خواندم. البته بجز دو‌-سه صفحه‌ی اول نیاز به خواندن ندارد، و راحت‌الحلقوم که چه عرض کنم، گیلاس و نارنگی است. درنتیجه... حدود ساعت 10، که همه به جهت سروصداهایی که برنامه‌ریزی کرده‌اند، از خواب برمی‌خیزند، بنده تازه به کما رفتم.

این بود موفقیت نافرجام من برای بازگشت به طبیعت انسانی.

* عکس مورد نظر، میانسالگی هریت بیچراستو خودمون بود که من تصور می‌کردم یک پیرزن اهل علوم‌غریبه است، که درسال‌های جنگ جهانی اول از سل فوت کرده|:

+عیدتون مبارک(:

  • morealess ..