99%شکلات

می‌ترسم دور شود، محو شود... واز یادم برود!

شب‌هایی که به ستاره ها نگاه می‌کردم و -بی تعارف- فکر می‌کردم یک روز دورترینِ آن‌ها را لمس خواهم کرد.

هر روز با حسرت های عمیییق ایده‌آلیستی، از خواب بیدار می‌شدم...

و به این فکر می‌کردم؛”پس آن روی سورئالی دنیا کِی نقاب از چهره برمی‌کشد؟!

به این فکر می‌کردم که یا ۳۰ سال دیر به دنیا آمده ام، یا ۳۰ سال زود.

و اینکه حجم اندوه تمااام دنیا روی قلبم سنگینی می‌کند.

اینکه باید یک جایی یک چیزی را تغییر دهم، باید دنیا را نجات دهم!‌..‌.

باید بگردم و از یک جایی این دکمه‌ی ری‌ست لعنتی‌اش را پیدا کنم.

(شاید باید زیر تختم را چک می‌کردم!)“

بله یکم کلیشه‌ای و مسخره هست... و یکم زیادی رویایی و خود مهم پندارانه!

و من سگ شریف این خود منجی انگاری‌ها را به تمام ِاین واقع‌بینی‌های مریض و این در چارچوب‌های دلگیر قرارگرفتن‌های ناخودآگاه، و نرمال کردن هدف‌ها ترجیح می‌دهم.

 هر روز که می‌گذرد، ترسم از استاندارد شدن و اطفاء بیشتر می‌شود.

و گِل بر دهان وجدان مدافع حقیقت که می‌گوید؛ به اندازه‌ی سالهای جدایی از نوجوانی، به ویروسِ فروکش و خاموشی، مبتلا شده‌ام.

دارم به یک روز تولد دیگر نزدیک می‌شوم، درحالی که ته نشین شده ام...رسوب کرده‌ام و جهان درونم از ”مزرع سبز فلک“ به بیابان‌ تَرَک خورده‌ی شهرها، نشست کرده است!

 

چقدرررر دوست دارم هیچ‌کس تولدم را تبریک نگوید.

و چقدر به لاله‌های وحشی حسادت میکنم؛

با شکوفه ها در می‌آیند... و قبل از اینکه سبزیِ میوه ها بپرد،

 در باد پراکنده می‌شوند...

morealess ...

...کاش سن درک کردن یک چیزهایی پایین می‌آمد.  مثلا به پنج سالگی می‌رسید!

تا، قبل از اینکه معنی قدر یک افرادی را بفهمی، آن‌ها را از دست ندهی.

قبل از اینکه فاصله‌ات با آنها به اندازه‌ی ابدیت بین دو ریل شود.

و به امید اینکه سوزن‌بان

روزی خطوط را عوض می‌کند،

به بعیدترین تقاطع، دل ببندی!


morealess ...

که نزد هموطنان است و بس! و در بسیاری موارد از این مرحله هم گذر می‌کنه و به معنای غم‌انگیز کلمه گند‌زدن به چیزی محسوب میشه. 

اون موقع که بعضی از این حضرات مدعی-که متاسفانه خیلیاشون از ما بزرگترن- داشتن تو تلفنِ مردم فوت می‌کردن، ما که عشق باستان‌شناسی و این مسائل بودیم داشتیم مطالعات تاریخی انجام میدادیم.

و آقامون کوروش جان بود اون موقع، و جد و آبادشو تو اون سن بلد بودیم. البته هنوزم بهش ارادت دارم.

اما کم‌کم که گذشت فهمیدم باد به غبغب انداختن و فرورفتن تو ۳۰۰۰ سال پیش، حماقته.

تاریخ برای فراخ شدن ذهنه... نه بسته شدنش.

این نتیجه‌ی عقده‌های روانی، جوگیری مفرط و نداشتن یک ارزن مطالعه است.

وگرنه کسی که عقل درست حسابی داشته باشه میفهمه که انسان ها هروز جدوآباءِ خود را تُف می‌کنند! و انقدررر ژن افراد باهم مخلوط شده که به احتمال ۹۹/۹۹٪، ”حداقل“ بخشی از ژنتیک هر ناسیونالیستی رو همون نژادی تشکیل داده که ازش برائت می‌جویه!

بعضی از این دلنوازان، افرادی هستن که از اول تا آخر تقویم بین الملل رو -که اثری از روزی مرتبط با کوروش توش نیست- براشون هجی کنی، باز ۷آبان که میشه... روز جهااااااانی کوروش رو به همه تبریک میگن. (دیدم که میگم)

بدتر از اوشونا، نازنازانی هستن که در این روز خجسته، رفتن پاسارگاد و صورت‌های خود را به خاک مالیدند و کف و خون قاطی کردند راه بیابان درپیش گرفتن و باقی قضایا. من در هنگام دیدن فیلم این پدیده بسی خندیدم و شخصی با چشمانی تیریپ تفکر و روشن فکری برداشته، اینجانب را مورد عتاب قرار داد که ”عقاید ”دیگران“ را احترام بُگذار“

خب قاعدتا اینجانب به تیریپ این شخص هم  در دل پوزخندی حواله کردم‌. چراکه آن ”دیگران“  اگر تنها سواد دوران ابتدایی خود را به کار گرفته بودند، در روز جهانی کوروش میدانستند که مدفون بودن آن مظلومِ به خزِعظما رفته‌، در محل پاسارگاد تنها یک احتمال است و باستان شناسانِ با شعور حتی از مسائل قطعی‌ تاریخی نیز با این اطمینان نظر نمی‌دهند که آن دلنوازان، نازنازان بر آن غلت می‌زنند.


+بعد چند سال رفتیم سمت شیراز، پدرجان فرمودند: بریم پاسارگاد؟

گفتم: نه... دیگه خیلی خز شده. از همین دور سلام میدیم.

morealess ...

کلش تو عنوان هست ولی شرح قضیه اینه که‌ به‌نظرم شخصیت، واسه کسی تعریف میشه که بدونه کجاها باید لبخند بزنه، کجاها اخم کنه و کجا پوکرفِیسیَت از خودش بروز بده.

این کجاها، تو لحظه اتفاق میفتن.

اونجایی که درحال حرکت تو ماشین نشستی و یه بچه با کنجکاوی نگات میکنه...

اونجایی که یه آدم از یه کشور دیگه داره دنبال نگاهت می‌گرده که ازت واکنش بگیره...

اونجایی که تو یه لحظه با یه غریبه چشم تو چشم میشی...

اونجایی که نگاه کسی که سالهاست فکر میکنه ازش متنفری، رو خودت میبینی... !

 انقدرررر پوکرفیس بیجا از خودم ارائه دادم که شکل خط ممتد شدم! شکل یه سبقت ممنوع طولانی پشت تریلی!

بعد بلافاصله با خودم گفتم؛ اه اینجا اگه لبخند زده بودم چه محشر میشد!


-حس جاموندن از بهشت بهم دست میده...


morealess ...

میخواهم حرف های تکراری بزنم. می‌خواهم بگویم آدم تا عمر دارد چشمش دنبال چیزی که از دست داده میرود. البته اگه زیاد عمر کند  شاید هم نرود. من هنوز گاهی یاد یک چیزهایی می افتم. مثل آن خرگوش پلاستیکی ۳سانتی که وقتی خیلی بچه بودم یک عدد بیتربیت تو کوچه از دستم گرفت و پس نداد. و من نمیدانم چرا آنقدر ماست و خیار یا حتی ماست و اسفناح بودم که نتوانستم حقم را بگیرم. فقط مثل یک لباس خیس که دارد چلانده می‌شود، حرص میخوردم و پنجه های یک دایناسور را روی گلویم احساس میکردم! نمیدانم، اگر چیزی گفته باشم هم یادم نیست .

درست که بیریخت و به درد نخور بود. اما به هرحال خرگوش بود. آن هم از نوع قرمزش که هیچ‌کجای دنیا یافت نمیشود.

یا مثلا کتاب ”دختر کبریت فروش“، من آن موقع سواد نداشتم. اما داستانش راحفظ بودم. به عکسهاش که نگاه میکردم سردم میشد. دوست داشتم از آن تصاویر تاریک برفی بکشمش بیرون و دستانش را توی دستهام ”ها“ کنم. (الان که فکر میکنم میبینم کسی که آن کتاب را برای گروه سنی کودکان تشخیص داده بود دست کم دچار سادیزم مزمن بوده). به هر عکس چارساعت نگاه میکردم و اشک میریختم.و وقتی به صفحه ی آخر میرسیدم دوباره برمیگشتم ازاول (خب احتمالا من هم مازوخیسم داشتم|: ). وقتی به دعوت مربی پیش دبستانی به مدرسه میدادمش، درکی از عمق کلمه ی اهدا نداشتم‌. و مربی هم احتمالا درک نمیکرده چرا مرجع مالکیت کتاب را بهش یادآوری می‌کردم!

هنوز تصاویرش یادم هست و اگر زیاد بهش فکر کنم باز گریه ام میگیرد...

هرچقدر هم مزخرف و بی ارزش و لج درآر که بوده باشد، هرچقدر هم که بخواهی برنگردد یک ”چیزی“، وقتی از دست رفت... چشمت تا هفتاد سال دنبالش می‌رود که ”یعنی الان کجاست؟ دارد چکار می‌کند؟!“

ملتفت که هستید؟!!


+هنوز خیلی وقت ها پنجه‌های دایناسوری را روی گلویم حس می‌کنم؛ مواقعی که زیادی حق دارم‌.

+پست نسبتا سفارشی😉

+ عنوان میشه ”بر دایناسور رفته“

morealess ...

من درهنگام کامنت گذاشتن واسه وبلاگ ها:

”نژانژماژناژلنینلژلنسلتطتللطلتطتبطلتلطبتطتلطلتطلت...“


نه این خوب نیس... وایسا... آها:


”رکتزماژنلطتلژرتطلتطژوذژپذژذنژذنژ زودژنذژذن زمذژانیناژ اناطانطییزشی کبتزتمژتمژماایس امژاژانژاناژانط زمماژامژ...“


نه نه... اینم خوب نیس... ممممم...:


”زناژاناسانسشبللربمورر ولژذزسسیپمری... “


اصن بیخیاااال... ولش. 

اصن که چی... والللا

و ضربدر|:

morealess ...

تو میگ میگ همیشه طرفدار گرگه بودم -مث همه- تو تام و جریم خیلی وقتا طرفدار گربهه... اما به اینجا ختم نمیشه... چون تو نارنیا و ملکه برفی و سفید برفی هم، طرفدار  ملکهه. طرفداری از سر ایمان و وفاداری و خلوص نیت و ایناها... نه ازسر جوگیری.خیلی هم ثابت قدم. میدونی... چون خوشگل بودن ولی لوس و بی‌نمک نبودن. تازه خیلیم مبتکر و خلاق. چنتا دیگه از این شخصیت های والامقام بود که الان یادم نمیاد.یادشون گرامی.

 الانم طرفدار ترامپم. چون سیاست حالیش نیس. اینطور نیس لوله‌بازکن باشه بعد ادا سن‌ایچ دربیاره. قشنگ همون زباله ی چرکی که هست رو نشون میده. اندِ صداقت! بهترش اینه که معتقده؛ گووور پدرعلم و بساط و ناسا، مهم اینه که آمریکایی جماعت بیکار نباشه... آقا دست اجنبی کوتاه!! 

-البته ما تو این زمینه پیشرفته تریم چون نه تنها گووور پدر علمو با دلی آرام  و قلبی خجسته بتن طور میکنیم، بلکه هوشمندانه با تولیدات بی رویه و کارآفرینی های مخرب هم مبارزه میکنیم!-

اینطور که پیش میره احتمالا جملاتی همچون؛ نه شرقی نه غربی، ما می‌توانیم و من انقلابیم، را نیز ممکنه از ترامپ بشنویم‌‌.


+بابت عنوان از جین وبستر متشکریم(:

morealess ...