شکلات 99%

- نظرات بسته بود تا به وبلاگ‌هایی که سرمی‌زنم بگویم: اینجا هیچ تکلیفی برای رفع کردن ندارند.
(هنوز هم گزاره برقرار است.)

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

۸ مطلب با موضوع «با اسانس (فیلم/کتاب)» ثبت شده است


بهترین دیالوگ scent of a woman برعکس چیزی که خیلیا میگن، اونجایی نیست که آل‌پاچینو- این بازیگر قوی و هنرمند فیلم‌های قوی اما نا تمیز!- میگه: ”تا حالا سرت رو تو موهای یه زن فروبردی؟ دوست داری تا آخر عمر... “

بلکه اونجاییه که میگه:

”بدون استثنا، همیشه میدونستم راه درست  کدومه. میدونستم ولی هیچوقت انتخابش نکردم. 

میدونی چرا؟ چون لامصب خیلی سخت بود.“



+"I always knew what the right path was, with no exception. I knew but I never took it. You know why?  it was too damn hard!


+ادامه دارد!

  • morealess ..

حدود سه‌ساعت از یک شکست مفتضحانه می‌گذرد. با اینکه اصلا حال خوبی ندارم و هیچ‌چیز سرجایش نیست، اما احساس خوبی دارم. توهمی که اغلب از خواندن یک کتاب خوب بهم دست می‌دهد. مبنی بر اینکه:

”ممنون که نوشته شدی. خوش‌حالم خریدمت.“

زیر جملاتی که دوست دارم خط می‌کشم. چون از جالب‌ترین نظریات عجیب کوانتوم ”فروپاشی تابع موج توسط ناظر“ است. پس باید یک اثری از احساساتی که لای‌برگه‌های کتاب جای می‌گذارم، باقی بماند.مثلا اینکه زندگی یک کتاب فروش باید جالب باشد؛ مثل تعمّد قدم‌های نامتعارف، برای لمس کردن خش خش برگ‌های پاییزی. 

مثل خواب ناشی از تسکین یک‌ درد طولانی.

همیشه دوست داشته‌ام با یک کتاب فروش اهل دل دوست شوم. از این کتاب‌فروشی‌های تنگ که تمام شاهکارهای ادبی را گوشه و کنارش روی هم چیده اند. و انگار خود کتاب فروش تمام آن‌ها را خوانده است. درحالی که دست به ته‌ریش‌های سفیدش می‌کشیده و عینک قاب طلایی مطالعه‌اش را از دور گردن به چشم می‌زده.

 این جاهایی که چند نفر تیریپ آرتی، با نگاه‌های خود فرهیخته پندارشان در آن الکی راه می‌روند و ماگ‌های زشت را گران می‌فروشند، دوست ندارم.

مثل سرپا ماندن در واگن اشتباهی مترو!

و حرکت پشت مینی‌بوس‌های دودزا.

زیر درست‌ترین جمله‌های کتاب خط نکشیدم:« چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام دهیم؟ یا برای حفظ ظاهر یا برای اینکه یادگرفته‌ایم آن‌ها را انجام دهیم، درحالیکه آن‌ها ما را از پا درمی‌آورند و در حقیقت هیچ چیز بدست نمی‌آوریم.»

درعوض زیر جمله‌های دیگری خط کشیدم:«اگر نوجوانی تنها یک تعریف داشته باشد، همین خنده‌های هیستریک است...» یا «تماشای کسی که در خواب است مثل خواندن نامه‌ای می‌ماند که برای شما نوشته نشده» یا حتی «بقیه‌ی دخترهای مدرسه ماده سگ‌های خودشیفته‌ای بودند که فقط درباره‌ی لاک زدن حرف می‌زدند» و «یک دیدار اتفاقی، رد و بدل کردن چند کلمه و آغاز یک رابطه. یک اختلاف اتفاقی، رد و بدل کردن چند کلمه و پایان همان رابطه»

به این فکر می‌کنم که فرنگی‌ها وقتی از "complicated”  استفاده می‌کنند، احتمالا درمورد همین روابط صحبت می‌کنند!

به این فکر میکنم که به شخصه تمام تلاشم را کردم که موجود غیرقابل تحمل و آنتی ایده‌آلی باشم.

و اینکه هرچقدر تمام آهنگ‌های عاشقانه‌ی دنیا مرا یاد هیچکس نمی‌اندازد، عبارت «پسر وحشی اما رمانتیک» - که البته زیرش خط نکشیدم- دقیقا چیز نوستالوژیکی برایم محسوب می‌شود. و اینکه اساساً چرا همچنین کسی باید برای از دست ندادن موجود ضدحال، مسکوت و دراماتیکی، انقدر تلاش کند؟!

کنجکاوم بدانم در ذهن احمقی که می‌تواند روابط موفقی را آغاز کند، بدون اینکه هیچ‌حسرتی از گذشته‌اش و یا مایه‌ی دلتنگی درهیچ‌کجای خاطراتش با دیگری داشته باشد، چگونه شکل گرفته‌ام، که دست از کندن زخم‌هایش برنمیدارد؟

اگر کسی ازم پرسید: “How was it?"

باید بگویم: 

”Simple! like Quantum mechanics" ؟؟

احتمالا زندگی و ریتم کند تحولاتش را با رمان‌های محشر و ذهن خلاق و هنرمند نویسندگانش مقایسه می‌کنم، که دومینوی بدبیاری‌های پاییزی را زیر یک برگریزان صبحگاهی مرور می‌کنم، پرسپکتیو زیبای مسیر،این بینهایت فیزیکی -که ترسم از ”ابد“ را به یادم می‌آورد- در گوشی‌ام ثبت می‌کنم، بعد روی دنج‌ترین صندلی اتوبوس می‌نشینم، اشک‌های خفه شده‌ام سرازیر می‌شوند، و به این فکر میکنم: انگار خزان واقعا زرد است. مزاح نمی‌کند!



+دفترچه یادداشت قرمز - آنتوان لوری

 ++ متاسفانه طراحی جلدش درحد نودهشتیای فقید هست و اصلا حس کتابو تدایی نمیکنه!

  • morealess ..

مادرم رنگ‌های آرام را برای محیط خانه می‌پسندد-درست برعکس من-.


در همین اثنا! دیوارها و تمام محتویات منزل قرمز و‌ مشکی بود! وسط هال دراز کشیده بودم و فشار شتاب زمین را در پیچ و خم‌های تند فضا تحمل می‌کردم. حتی یک جاهایی لازم می‌شد خودم را سفت به زمین بچسبانم تا غلت نخورم. قضای ناسا بود. زمین را روی چیز موشک طوری سوار کرده بود تا به جای امنی برساند!!

این وسط نمیدانم عمه‌ی عنقریب ۵۰ ساله‌ام کجا با متیو پری آشنا شده بود و ایشان دقیقا در چه سنه‌ای به مقام شوهر عمگی اینجانب نائل آمده بودند؟! که من اصرار داشتم شیشه‌های رنگی بالای درب ورودی منزل پدربزرگ را به حضرتشان یادآوری کنم! -که سالهااااای پیش با یک شیشه‌ی یک تکه‌ی معمولی و نمیدانم توسط کدام بی‌ذوقی جایگزین شده اند.-

 عمو متیو پس از کلی آدرس و نشانی دادن من با همان ژست پوکر فیس چندلِری‌اش* گفت:

” :| I don't remember“

درنتیجه بنده بیدار شدم و بابت قرار داشتن گهواره‌ی زمین بر مداری امن و ثابت و حرکتی  آب تو دل کسی تکون نخوره‌ای، پروردگار جهانیان را شکر نموده و برای اطمینان از خیالْ نبودن شیشه‌های رنگی، صحت بخش کودکی حافظه‌ام را با پدرم چک کردم!


* رجوع شود به باحال‌ترین سریال تاریخ: friends

  • morealess ..

انقدر حالم با شهریور خوبه که حاضرم... تابستون واسه همیییشه بشه دو‌ماه!

 یا اینکه اینطور بشه: تیر، مرداد،برداد.

یا نه مثلا به‌جای شهریور دو تا اردیبهشت داشتیم.‌ اینطوری نه تنها هیچ‌متولد شهریوری وجود خارجی نداشت، بلکه خودم دوبار تولدم میشد.

یااصن اینطور بشه:

 تیر، مرداد، behind the scenes

اینطور خییلی مهیج و باحالتر نمیشد؟؟(:


والا  اه


+عنوان: اسم فیلمه دیگه. اینم باید بگم؟/:

  • morealess ..

درکودکی تصمیم‌های زیادی گرفتم. مثلا اینکه آبْ دستم هست زمین بگذارم و حتما به فضانوردی بپردازم،  فمنیست بسیار خفنی شده و نسل ذکور را منقرض سازم، و اینکه وقتی بزرگ شدم هیچ‌وقت هیچ‌بچه‌ای را ”کوچولو“ خطاب نکنم، و قس علی این... .

 هرچقدر شما آرزوهای پیچیده‌تری داشته باشید،  دنیا سعی می‌کند از آن‌ها پیچیده تر باشد!

شاتل فضایی‌ام را احتملا کنار باقچه پارک می‌کردم. و هروقت با کسی بحثم می‌شد، آتیش می‌کردم و یک دوری آن بالاها می‌زدم.

 البته اگررر، شوروی فرونمی‌پاشید و جنگ سرد با برکات سرسام آور علمی‌اش ادامه داشت و  خودم هم از عوارض کشتارجمعیِ ترقی، جان سالم به در می‌بردم.

 خب به هرحال هرچقدر پیشرفت سریع‌تر اتفاق بیفتد، جنبه و ظرفیت پذیرش آن کاهش می‌یابد. چه چرت و پرت‌هایی می‌گویم! بگذریم.

آه فمنیسم. فمنیسم عزیز عزیزم.ای عارضه‌ی  ظلم! ای تجلی ضعف! ای آنکه ضدبشری‌تر و مضحک‌تر از تو وجود ندارد، ای  خز کبیر. ای بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد، ای کوچولو!

راستش... موفق شدم به هیچ بچه‌ای کوچولو نگویم‌‌.

و طوری با شخص شخیصشان صحبت می‌کنم انگار با استادم حرف میزنم.‌ استاد دفاع دربرابر جادوی سیاه. که اتفاقا خیلی هم باهم صمیمی هستیم و همیشه مرا دراتاقش به قهوه... نه.  بستنی بهتر است. آره... به همان بستنی دعوت می‌کند. اما من قبول نمی‌کنم چون شاتلم را جای بدی پارک کرده ام و رویاهای آمریکایی استاد را درک نمی‌کنم و به این فکر می‌کنم چه خوب که هنوز به اندازه‌ی کافی کوچولو است و ذهنیتی از بیماران روانی ندارد...|:


+عنوان: برداشت از کتاب ”یوزپلنگانی که با من دویده‌اند“

  • morealess ..

میخواهم حرف های تکراری بزنم. می‌خواهم بگویم آدم تا عمر دارد چشمش دنبال چیزی که از دست داده میرود. البته اگه زیاد عمر کند  شاید هم نرود. من هنوز گاهی یاد یک چیزهایی می افتم. مثل آن خرگوش پلاستیکی ۳سانتی که وقتی خیلی بچه بودم یک عدد بیتربیت تو کوچه از دستم گرفت و پس نداد. و من نمیدانم چرا آنقدر ماست و خیار یا حتی ماست و اسفناح بودم که نتوانستم حقم را بگیرم. فقط مثل یک لباس خیس که دارد چلانده می‌شود، حرص میخوردم و پنجه های یک دایناسور را روی گلویم احساس میکردم! نمیدانم، اگر چیزی گفته باشم هم یادم نیست .

درست که بیریخت و به درد نخور بود. اما به هرحال خرگوش بود. آن هم از نوع قرمزش که هیچ‌کجای دنیا یافت نمیشود.

یا مثلا کتاب ”دختر کبریت فروش“، من آن موقع سواد نداشتم. اما داستانش راحفظ بودم. به عکسهاش که نگاه میکردم سردم میشد. دوست داشتم از آن تصاویر تاریک برفی بکشمش بیرون و دستانش را توی دستهام ”ها“ کنم. (الان که فکر میکنم میبینم کسی که آن کتاب را برای گروه سنی کودکان تشخیص داده بود دست کم دچار سادیزم مزمن بوده). به هر عکس چارساعت نگاه میکردم و اشک میریختم.و وقتی به صفحه ی آخر میرسیدم دوباره برمیگشتم ازاول (خب احتمالا من هم مازوخیسم داشتم|: ). وقتی به دعوت مربی پیش دبستانی به مدرسه میدادمش، درکی از عمق کلمه ی اهدا نداشتم‌. و مربی هم احتمالا درک نمیکرده چرا مرجع مالکیت کتاب را بهش یادآوری می‌کردم!

هنوز تصاویرش یادم هست و اگر زیاد بهش فکر کنم باز گریه ام میگیرد...

هرچقدر هم مزخرف و بی ارزش و لج درآر که بوده باشد، هرچقدر هم که بخواهی برنگردد یک ”چیزی“، وقتی از دست رفت... چشمت تا هفتاد سال دنبالش می‌رود که ”یعنی الان کجاست؟ دارد چکار می‌کند؟!“

ملتفت که هستید؟!!


+هنوز خیلی وقت ها پنجه‌های دایناسوری را روی گلویم حس می‌کنم؛ مواقعی که زیادی حق دارم‌.

+پست نسبتا سفارشی😉

+ عنوان میشه ”بر دایناسور رفته“

  • morealess ..

تو میگ میگ همیشه طرفدار گرگه بودم -مث همه- تو تام و جریم خیلی وقتا طرفدار گربهه... اما به اینجا ختم نمیشه... چون تو نارنیا و ملکه برفی و سفید برفی هم، طرفدار  ملکهه. طرفداری از سر ایمان و وفاداری و خلوص نیت و ایناها... نه ازسر جوگیری.خیلی هم ثابت قدم. میدونی... چون خوشگل بودن ولی لوس و بی‌نمک نبودن. تازه خیلیم مبتکر و خلاق. چنتا دیگه از این شخصیت های والامقام بود که الان یادم نمیاد.یادشون گرامی.

 الانم طرفدار ترامپم. چون سیاست حالیش نیس. اینطور نیس لوله‌بازکن باشه بعد ادا سن‌ایچ دربیاره. قشنگ همون زباله ی چرکی که هست رو نشون میده. اندِ صداقت! بهترش اینه که معتقده؛ گووور پدرعلم و بساط و ناسا، مهم اینه که آمریکایی جماعت بیکار نباشه... آقا دست اجنبی کوتاه!! 

-البته ما تو این زمینه پیشرفته تریم چون نه تنها گووور پدر علمو با دلی آرام  و قلبی خجسته بتن طور میکنیم، بلکه هوشمندانه با تولیدات بی رویه و کارآفرینی های مخرب هم مبارزه میکنیم!-

اینطور که پیش میره احتمالا جملاتی همچون؛ نه شرقی نه غربی، ما می‌توانیم و من انقلابیم، را نیز ممکنه از ترامپ بشنویم‌‌.


+بابت عنوان از جین وبستر متشکریم(:

  • morealess ..