شکلات 99%

- نظرات بسته بود تا به وبلاگ‌هایی که سرمی‌زنم بگویم: اینجا هیچ تکلیفی برای رفع کردن ندارند.
(هنوز هم گزاره برقرار است.)

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

۱۳ مطلب با موضوع «قلبْ‌تر» ثبت شده است

من فقط با تو نوشتنم می‌گیرد که تصمیم گرفته‌ام به نادیده گرفتنت. دست خودم نیست که مسیرم به تو می‌افتد.

کلنجار می‌روم با خودم که نزدیکت نشوم. فقط از دور بد نگاهت کنم و از همین‌جا برگردم. دست خودم نیست، می‌روم بالای سرت مثلا. هی نگاهم را از سر تا پایت می‌دزدم، هی سرم را از شین و هـ قبل از اسمت برمی‌گردانم... بعد می‌بینم دارم توی شیارهای قرمز و سبز، لای پیچ ی‌ها و دال‌ها می‌گردم، دور می‌زنم، سُر می‌خورم، و خطوط سر انگشتم با گَرد روزگار پر می‌شود. چقدر هوا پر خاک است این روزها. که تو با تمامِ اینجا بودنت نمی‌دانی چیست! ندیدی، نداشتی از این روزها!

شاید امروز آمدم... و این حلقه‌ی مستهلک زمان را باز بالای سرت مثلا، تکرار کردم؛

چه حرف‌ها که با تو ندارم. یعنی هیچ حرفی با تو ندارم! خروار خروار هوای گرد و خاکی و خسته با خودم می‌آورم، هوار هوار گله و شکایت. بعد که به تو می‌رسم... حسرتِ یک‌دست می‌شوم! خالی می‌شوم، پوچ می‌شوم. از هر چیزی که دوست دارم، که ندارم، که می‌خواهم.

می‌خواهم که بسوزانی‌ام، که گُر بگیرم، که بالا بروم. اما نسوخته، خاکسترِ سرد می‌شوم... و باد می‌بردَم! همین پایین روی زمین می‌چرخاندم... و توی خیابان‌های شهر دهان به دهان می‌شوم فقط. زخمِ روی زخم، بارِ روی بارِ دوشِ دنیا می‌شوم، گَرد روی گرد طاقچه‌ها می‌شوم.

بالاخره یک روز یک اشکی باید بیاید این گردها را از دلم بشوید، یک نسیمی بیاید لاقل این همه خاک و ریزگرد را از تن آدم بلند کند.

که سنگینم کرده‌اند، نمی‌سوزم، به آسمان نمی‌روم، و صدایم به تو، که مثلا بالای سرت ایستاده‌ام، نمی‌رسد.

 

  • morealess ..

کاش تکنولوژی به جایی برسد که بشود بعضی آدم‌های توی فیلم‌ها را محکم بغل کرد...

+قطعا کلیک!

  • morealess ..

قاعدتا باید تاحالا فراموش می‌شدی. باید از تمام سطرها، شعرها و حسرت‌هایم حذف می‌شدی. 

باید اسمت را از اولِ همه‌ی یادداشت‌های دفترم خط می‌زدم. باید سلام‌ها و نداها و مناداهایم را خرج آدم واقعی‌تری می‌کردم.


فکر می‌کردم رابطه‌ی خوبی باهم داریم‌. فکر می‌کردم دوستم داری. راستش...تو نشنیده بگیر، ولی هنوز هم دوست‌دارم همینطور فکر کنم. مثل بعضی‌ شب‌ها، که چشمانم را به عشق دیدن تو می‌بستم! گاهی آنقدر به آمدنت امیدوار می‌شدم، که در عملِ انجام شده قرار بگیری،خسته شوی، مجبور شوی به آمدن، از اطمینانم شرمنده‌ شوی. اما هیچ‌وقت نشدی. هیچ‌وقت نیامدی.

گفتم: اصلا نخواستیم. من و تو و دیوار قیامت!  و ته دلم هنوز امید داشتم. و یادگارت، که همیشه به گردنم بود؛ سر کنکور، روز اول دانشگاه،... و همه‌ی روزهایی که خیلی خوش‌حال، یا نگران بودم، و امیدوارم خودت بدانی، و من نگویم!

گفتم:فراموشت میکنم... 

و فکر می‌کردم به آمدنت.

 به نگاهی، نیم‌نگاهی...  اصلا اخمی چیزی.

بگذریم. فقط خواستم بگویم، از آن زمانی که تو از من بزرگتر بودی، مدت‌ها گذشته است. و زمان همینطوور دارد مرا با خود می‌برد. فکر نکنم همچین  اعلی‌علیین هم باشی که این همه سال، خالص‌ترین ”عزیزم“های زندگی‌ام را نادیده گرفته‌‌ای عزیزم.

نمی‌فهمم، این همه اصرار و قسم و آیه به زنده بودنت برای چیست، وقتی برای من همیشه فقط، یک جامدِ تختِ سفیدِ مستطیل بوده‌ای. اصلا خودت بگو‌...”سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟!"

  • morealess ..

همین قمری‌های کم‌پیدا  که بخوانند،

مستقیم می‌روم به بعدازظهرهای ۲۰ سال پیش. روی ایوان. کنار عمو دراز می‌کشم. دست‌هاش بوی چسب صحافی و دوات  می‌دهد.

و تو هستی!

  • morealess ..


خاک و پوست نوزادان


  • morealess ..


تمام ذهنم، تمایلم، چشم‌هام که یک لحظه بسته‌شوند، و حتی مشامم... 

پر است از هوای جایی که نیستم.

واقعی، محسوس، مادی، بی‌اغراق.

کاج‌های شهر را مثل نخل می‌بینم.


روحم دارد از اینجا تمام می‌شود...

  • morealess ..

وقتی آدم دلش برای جایی که نبوده، زمانی که درک نکرده و حسی که تجربه نکرده تنگ می‌شود. مثلا برای آن موقع که در راه مدرسه دنبال روباه‌ها و خرگوش‌های صحرایی می‌دویده!!


باید حداقل یک نفر در این دنیا با من موافق باشد؛ که تنها نسلی که نمی‌تواند ادعای سوخته بودن کند، متولدین دهه‌ی چهل هستند. که کودکیشان را در کوچه‌ها و صحراها و باغ‌های ناگهان نیست شده، سیراب کرده‌اند. و بخصوص آن‌ها که به هیجان نوجوانیشان، در مرزها! فراتراز مرزها، در جهانِ غریبِ غیرقابل باورِ  به‌خواب‌هم ندیده‌ی مردم درون شهرها، جواب داده‌اند. این نسل خلاقِ ریسک طلبِ انقلاب و جنگ دیده، که حتی در کودکیشان هم همیشه از ما  بزرگتر بوده‌اند، این لذت‌ِ حقیقی  چشیده‌ها. بنی‌صدر و چمران و آل‌احمد و شریعتی دیده‌های هرگز شریعتی‌چی -یا هرکس‌چی- نبوده‌ها، حقوق دانشجویی گرفته‌های با فوق‌دیپلم‌های باکلاس، در شرکت‌های نفت و گاز استخدام شده‌ها، این نامه‌نگارهای قهار، عروس و دامادهای یک‌میلیونی، مفصل‌های سنت و تجددِ هردو را چشیده، این ملتِ حزب‌بازِ فراموشکارِ غیر قابل درک،

که هیچوقت، هیچوقت، کودکی، نوجوانی و ‌جوانی خونِشان کم نمی‌شود...

اما وقار و دست‌نیافتنی بودنشان را از دست می‌دهند! با مخلوط کردن نابجای خودشان با نسل‌های غرق در ‌مجازِ از دست‌رفته‌. روی پرده‌های صرفا نمایش، پرت شده. کودکی‌های گم‌شده. جوانی‌های برباد رفته‌ی به هیچ‌کجا نرسیده. این نسل همیشه محتاج انواع شارژ...


و خیل بیخیالانِ اینکه هرکس، برای زمان خودش خلق شده.

  • morealess ..