شکلات 99%

- نظرات بسته بود تا به وبلاگ‌هایی که سرمی‌زنم بگویم: اینجا هیچ تکلیفی برای رفع کردن ندارند.
(هنوز هم گزاره برقرار است.)

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

۱۰ مطلب با موضوع «قلبْ‌تر» ثبت شده است

همین قمری‌های کم‌پیدا  که بخوانند،

مستقیم می‌روم به بعدازظهرهای ۲۰ سال پیش. روی ایوان. کنار عمو دراز می‌کشم. دست‌هاش بوی چسب صحافی و دوات  می‌دهد.

و تو هستی!

  • morealess ..


خاک و پوست نوزادان


  • morealess ..


تمام ذهنم، تمایلم، چشم‌هام که یک لحظه بسته‌شوند، و حتی مشامم... 

پر است از هوای جایی که نیستم.

واقعی، محسوس، مادی، بی‌اغراق.

کاج‌های شهر را مثل نخل می‌بینم.


روحم دارد از اینجا تمام می‌شود...

  • morealess ..

وقتی آدم دلش برای جایی که نبوده، زمانی که درک نکرده و حسی که تجربه نکرده تنگ می‌شود. مثلا برای آن موقع که در راه مدرسه دنبال روباه‌ها و خرگوش‌های صحرایی می‌دویده!!


باید حداقل یک نفر در این دنیا با من موافق باشد؛ که تنها نسلی که نمی‌تواند ادعای سوخته بودن کند، متولدین دهه‌ی چهل هستند. که کودکیشان را در کوچه‌ها و صحراها و باغ‌های ناگهان نیست شده، سیراب کرده‌اند. و بخصوص آن‌ها که به هیجان نوجوانیشان، در مرزها! فراتراز مرزها، در جهانِ غریبِ غیرقابل باورِ  به‌خواب‌هم ندیده‌ی مردم درون شهرها، جواب داده‌اند. این نسل خلاقِ ریسک طلبِ انقلاب و جنگ دیده، که حتی در کودکیشان هم همیشه از ما  بزرگتر بوده‌اند، این لذت‌ِ حقیقی  چشیده‌ها. بنی‌صدر و چمران و آل‌احمد و شریعتی دیده‌های هرگز شریعتی‌چی -یا هرکس‌چی- نبوده‌ها، حقوق دانشجویی گرفته‌های با فوق‌دیپلم‌های باکلاس، در شرکت‌های نفت و گاز استخدام شده‌ها، این نامه‌نگارهای قهار، عروس و دامادهای یک‌میلیونی، مفصل‌های سنت و تجددِ هردو را چشیده، این ملتِ حزب‌بازِ فراموشکارِ غیر قابل درک،

که هیچوقت، هیچوقت، کودکی، نوجوانی و ‌جوانی خونِشان کم نمی‌شود...

اما وقار و دست‌نیافتنی بودنشان را از دست می‌دهند! با مخلوط کردن نابجای خودشان با نسل‌های غرق در ‌مجازِ از دست‌رفته‌. روی پرده‌های صرفا نمایش، پرت شده. کودکی‌های گم‌شده. جوانی‌های برباد رفته‌ی به هیچ‌کجا نرسیده. این نسل همیشه محتاج انواع شارژ...


و خیل بیخیالانِ اینکه هرکس، برای زمان خودش خلق شده.

  • morealess ..

حدود سه‌ساعت از یک شکست مفتضحانه می‌گذرد. با اینکه اصلا حال خوبی ندارم و هیچ‌چیز سرجایش نیست، اما احساس خوبی دارم. توهمی که اغلب از خواندن یک کتاب خوب بهم دست می‌دهد. مبنی بر اینکه:

”ممنون که نوشته شدی. خوش‌حالم خریدمت.“

زیر جملاتی که دوست دارم خط می‌کشم. چون از جالب‌ترین نظریات عجیب کوانتوم ”فروپاشی تابع موج توسط ناظر“ است. پس باید یک اثری از احساساتی که لای‌برگه‌های کتاب جای می‌گذارم، باقی بماند.مثلا اینکه زندگی یک کتاب فروش باید جالب باشد؛ مثل تعمّد قدم‌های نامتعارف، برای لمس کردن خش خش برگ‌های پاییزی. 

مثل خواب ناشی از تسکین یک‌ درد طولانی.

همیشه دوست داشته‌ام با یک کتاب فروش اهل دل دوست شوم. از این کتاب‌فروشی‌های تنگ که تمام شاهکارهای ادبی را گوشه و کنارش روی هم چیده اند. و انگار خود کتاب فروش تمام آن‌ها را خوانده است. درحالی که دست به ته‌ریش‌های سفیدش می‌کشیده و عینک قاب طلایی مطالعه‌اش را از دور گردن به چشم می‌زده.

 این جاهایی که چند نفر تیریپ آرتی، با نگاه‌های خود فرهیخته پندارشان در آن الکی راه می‌روند و ماگ‌های زشت را گران می‌فروشند، دوست ندارم.

مثل سرپا ماندن در واگن اشتباهی مترو!

و حرکت پشت مینی‌بوس‌های دودزا.

زیر درست‌ترین جمله‌های کتاب خط نکشیدم:« چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام دهیم؟ یا برای حفظ ظاهر یا برای اینکه یادگرفته‌ایم آن‌ها را انجام دهیم، درحالیکه آن‌ها ما را از پا درمی‌آورند و در حقیقت هیچ چیز بدست نمی‌آوریم.»

درعوض زیر جمله‌های دیگری خط کشیدم:«اگر نوجوانی تنها یک تعریف داشته باشد، همین خنده‌های هیستریک است...» یا «تماشای کسی که در خواب است مثل خواندن نامه‌ای می‌ماند که برای شما نوشته نشده» یا حتی «بقیه‌ی دخترهای مدرسه ماده سگ‌های خودشیفته‌ای بودند که فقط درباره‌ی لاک زدن حرف می‌زدند» و «یک دیدار اتفاقی، رد و بدل کردن چند کلمه و آغاز یک رابطه. یک اختلاف اتفاقی، رد و بدل کردن چند کلمه و پایان همان رابطه»

به این فکر می‌کنم که فرنگی‌ها وقتی از "complicated”  استفاده می‌کنند، احتمالا درمورد همین روابط صحبت می‌کنند!

به این فکر میکنم که به شخصه تمام تلاشم را کردم که موجود غیرقابل تحمل و آنتی ایده‌آلی باشم.

و اینکه هرچقدر تمام آهنگ‌های عاشقانه‌ی دنیا مرا یاد هیچکس نمی‌اندازد، عبارت «پسر وحشی اما رمانتیک» - که البته زیرش خط نکشیدم- دقیقا چیز نوستالوژیکی برایم محسوب می‌شود. و اینکه اساساً چرا همچنین کسی باید برای از دست ندادن موجود ضدحال، مسکوت و دراماتیکی، انقدر تلاش کند؟!

کنجکاوم بدانم در ذهن احمقی که می‌تواند روابط موفقی را آغاز کند، بدون اینکه هیچ‌حسرتی از گذشته‌اش و یا مایه‌ی دلتنگی درهیچ‌کجای خاطراتش با دیگری داشته باشد، چگونه شکل گرفته‌ام، که دست از کندن زخم‌هایش برنمیدارد؟

اگر کسی ازم پرسید: “How was it?"

باید بگویم: 

”Simple! like Quantum mechanics" ؟؟

احتمالا زندگی و ریتم کند تحولاتش را با رمان‌های محشر و ذهن خلاق و هنرمند نویسندگانش مقایسه می‌کنم، که دومینوی بدبیاری‌های پاییزی را زیر یک برگریزان صبحگاهی مرور می‌کنم، پرسپکتیو زیبای مسیر،این بینهایت فیزیکی -که ترسم از ”ابد“ را به یادم می‌آورد- در گوشی‌ام ثبت می‌کنم، بعد روی دنج‌ترین صندلی اتوبوس می‌نشینم، اشک‌های خفه شده‌ام سرازیر می‌شوند، و به این فکر میکنم: انگار خزان واقعا زرد است. مزاح نمی‌کند!



+دفترچه یادداشت قرمز - آنتوان لوری

 ++ متاسفانه طراحی جلدش درحد نودهشتیای فقید هست و اصلا حس کتابو تدایی نمیکنه!

  • morealess ..

درکودکی تصمیم‌های زیادی گرفتم. مثلا اینکه آبْ دستم هست زمین بگذارم و حتما به فضانوردی بپردازم،  فمنیست بسیار خفنی شده و نسل ذکور را منقرض سازم، و اینکه وقتی بزرگ شدم هیچ‌وقت هیچ‌بچه‌ای را ”کوچولو“ خطاب نکنم، و قس علی این... .

 هرچقدر شما آرزوهای پیچیده‌تری داشته باشید،  دنیا سعی می‌کند از آن‌ها پیچیده تر باشد!

شاتل فضایی‌ام را احتملا کنار باقچه پارک می‌کردم. و هروقت با کسی بحثم می‌شد، آتیش می‌کردم و یک دوری آن بالاها می‌زدم.

 البته اگررر، شوروی فرونمی‌پاشید و جنگ سرد با برکات سرسام آور علمی‌اش ادامه داشت و  خودم هم از عوارض کشتارجمعیِ ترقی، جان سالم به در می‌بردم.

 خب به هرحال هرچقدر پیشرفت سریع‌تر اتفاق بیفتد، جنبه و ظرفیت پذیرش آن کاهش می‌یابد. چه چرت و پرت‌هایی می‌گویم! بگذریم.

آه فمنیسم. فمنیسم عزیز عزیزم.ای عارضه‌ی  ظلم! ای تجلی ضعف! ای آنکه ضدبشری‌تر و مضحک‌تر از تو وجود ندارد، ای  خز کبیر. ای بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد، ای کوچولو!

راستش... موفق شدم به هیچ بچه‌ای کوچولو نگویم‌‌.

و طوری با شخص شخیصشان صحبت می‌کنم انگار با استادم حرف میزنم.‌ استاد دفاع دربرابر جادوی سیاه. که اتفاقا خیلی هم باهم صمیمی هستیم و همیشه مرا دراتاقش به قهوه... نه.  بستنی بهتر است. آره... به همان بستنی دعوت می‌کند. اما من قبول نمی‌کنم چون شاتلم را جای بدی پارک کرده ام و رویاهای آمریکایی استاد را درک نمی‌کنم و به این فکر می‌کنم چه خوب که هنوز به اندازه‌ی کافی کوچولو است و ذهنیتی از بیماران روانی ندارد...|:


+عنوان: برداشت از کتاب ”یوزپلنگانی که با من دویده‌اند“

  • morealess ..

 اینکه تمام چند شب را به پای یک تلاش خالصانه پلک نزنی، گاهی بیهوده است! وقتی نتیجه‌ی تلاش تو زیرِ دست فاقد شعوریست که متوسط و عالی را به یک چشم نگاه می‌کند! و بدتر اینکه آن عصر آرامی که تمام صبح فردا چشمانت را به امیدش بازنگه‌داشته‌ای شاید... هیچ‌وقت نرسد!


چرا سعی میکنم واقعیت‌هایی که نمی‌توانم تغییر دهم را با رویاهایم  ”تطبیق“ دهم؟!

اصلا چرا فکر می‌کنم مجبور به قبول بعضی اوضاع هستم؟ و در برابر وقوع اتفاقات لزج، بی‌دفاعم؟!

فکر می‌کنم در پیِ سختِ صخره‌های ناخواسته، خیال دامنه‌های سبز خلق می‌شود.

اما منظره‌ از دور... ؛ بی‌ربطِ گزافیست بین واقعیتی که بی هیچ مانع می‌جریاند، و‌ روح رویاهایی که زنده‌... به گورِ ”تطبیق“ کرده‌‌ام!

شاید مظلوم باشم... اما دنده و فرمان ظلم در حماقت دستان خودم می‌لغزد.

شبیه اکثر ظلم‌ها!

و تلقینِ مصلحتِ عشق به رگ‌هایِ مرده‌ی یک نفرت،

از دور... هیچ جبری وجود ندارد!




+عنوان: در یکی از شعرهای شیرین محمدمهدی سیار؛ شاعری که باید خواند!
  • morealess ..