شکلات 99%

- نظرات بسته بود تا به وبلاگ‌هایی که سرمی‌زنم بگویم: اینجا هیچ تکلیفی برای رفع کردن ندارند.
(هنوز هم گزاره برقرار است.)

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

۶ مطلب با موضوع «خواب‌های بی‌تعبیر» ثبت شده است

خواب و بیدار بودم. پدرم گفت: تلفن کارت داره، و گوشی‌اش را داد دستم. شکل مسواک بود! فرچه‌اش را نزدیک گوشم کردم: الو؟

گفت چپکی گرفتیش. سر و ته کردم: الو؟باز صدا نیامد، 180 درجه چرخاندم:

الو؟

-سلام چی‌چی جان، من [نفهمیدم] هستم. خوبی؟

-ممنون، فقط... ببخشید گفتید کی هستید؟

-

-الو؟... الو؟

لای پلکام از هم باز شد که بفهمم مثل همیشه خواب چرت و پرت دیده‌ام، و صدای زنگ واقعی و معقول‌تری را بشنوم:

-الو؟... الو؟

-بووووووووق

حرکت آشنایی بود. صدای پیامک بعدش را از قبل می‌توانستم بشنوم:

-سلام، خوب هستید؟

-سلام، شما؟

- من دوست الف هستم. ...

چشم‌هام را پادساعتگرد چرخاندم که یعنی "گاو خودتی، حضرت الف!" همان دفعه اول هم که از این ترفندهای تینیجری زدی، خودت بودی. چه برسد به حالا که هف هش صدبار شده.

تعجب نکنید. وی اصولا برای عموم تصمیمات زندگی، با آجر نپخته و کودکِ نه چندان درونش، مشورت می‌کند.

و هرچند هرگز بلاک نشده، بلکه از خطی به خط دیگر منتقل می‌شود، 360* را باز کردم:

Call & SMS Filter

Add

From call log

...


* همون 360security 

+ خودم هم انتظار نداشتم بعد از مدت‌ها آن همه مطلب پست نشده را پاک کنم، که بیایم اینجا "پیامی که نفرستادم" را تخلیه کنم.

  • morealess ..

در یک کشور فضایی، رئیس یک دولت کاملا معمولی -و نه حتی ایده‌آل،

در ساعت 23 و 11 دقیقه‌‌ی سه‌شنبه‌ی 18 اردیبهشت 97...

با گذاشتن دست راستش بر روی قلب، از مردم عذرخواهی،

و با دست چپش... دکمه‌ی آزمایش یک موشک را فشار می‌داد!


+همین‌قدر افسانه... همین‌قدر دووور!

  • morealess ..

همه‌ی پیاده‌روها را قدم زده بود. ادای تمام مجسمه‌ها را درآورده بود. انگشتش را توی تمام فواره‌ها فرو کرده بود.

دیگر درشهر کاری نداشت.

یک روز، ساعت ۷ و نیم صبح

که برف‌ها تازه آب شده بود،

فردریک‌ کاپلستون قاپش را دزدید




بعدا نوشت: دوستان، هیچ‌جای این مطلب نقل قول نیست که ارجاع بدم. فروش ارز هم نداریم، لطفا سوال نفرمایید:دی

  • morealess ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • morealess ..

مادرم رنگ‌های آرام را برای محیط خانه می‌پسندد-درست برعکس من-.


در همین اثنا! دیوارها و تمام محتویات منزل قرمز و‌ مشکی بود! وسط هال دراز کشیده بودم و فشار شتاب زمین را در پیچ و خم‌های تند فضا تحمل می‌کردم. حتی یک جاهایی لازم می‌شد خودم را سفت به زمین بچسبانم تا غلت نخورم. قضای ناسا بود. زمین را روی چیز موشک طوری سوار کرده بود تا به جای امنی برساند!!

این وسط نمیدانم عمه‌ی عنقریب ۵۰ ساله‌ام کجا با متیو پری آشنا شده بود و ایشان دقیقا در چه سنه‌ای به مقام شوهر عمگی اینجانب نائل آمده بودند؟! که من اصرار داشتم شیشه‌های رنگی بالای درب ورودی منزل پدربزرگ را به حضرتشان یادآوری کنم! -که سالهااااای پیش با یک شیشه‌ی یک تکه‌ی معمولی و نمیدانم توسط کدام بی‌ذوقی جایگزین شده اند.-

 عمو متیو پس از کلی آدرس و نشانی دادن من با همان ژست پوکر فیس چندلِری‌اش* گفت:

” :| I don't remember“

درنتیجه بنده بیدار شدم و بابت قرار داشتن گهواره‌ی زمین بر مداری امن و ثابت و حرکتی  آب تو دل کسی تکون نخوره‌ای، پروردگار جهانیان را شکر نموده و برای اطمینان از خیالْ نبودن شیشه‌های رنگی، صحت بخش کودکی حافظه‌ام را با پدرم چک کردم!


* رجوع شود به باحال‌ترین سریال تاریخ: friends

  • morealess ..

پس کی تمام کتاب ها را خواهیم سوزاند؟ پشت دریاها شهریست... ماورای تمام باورهای ما... ماورای تمام باید ها و نبایدها... بعضی صحنه ها... بوها... آهنگ ها یا حتی نوع خاصی از تابیدن نور، منو یاد یه جایی شبیه بهشت میندازه... که انگار بعضی لحظه های بچگیامو توش زندگی کردم!

هرچی بود... هرچی هست... اینجا اون دنیای اون موقع ها نیست. باور کنید نیست! بیاید دست از نوستالوژی برداریم... دست از همه‌ی روزهای قبلمون... بیاید فکر کنیم همیشه همینطوری بوده... از اول همین قدی بودیم. بازم یه تصویری جا میمونه... از یه دشت آفتابی سبز، که توش صدای خنده ی بچه ها پخش شده... که وقتی دنبال هم می‌دو‌اَن، باد موهاشونو میریزه تو صورتشون.

همچین جایی وجود نداره... هیچ‌وقتم نداشته!

فقط باید چشمامو ببندم. همه چی یه جایی تو ناخودآگاهمه‌. بیرون از حسرت، تظاهر، منطق، سیاست... بیرون از راه رفتن و خسته شدن، یخ زدن، تنها شدن.

یه جایی که به کارتون نگاه کردنم نخندن. و بفهمن میشه تا آخر عمر کودک موند و همه چی خیلی fun تر از اونیه که به نظر می‌رسه، فقط... تا قبل از اینکه عاشق بشی!

  • morealess ..