شکلات 99%

- نظرات بسته بود تا به وبلاگ‌هایی که سرمی‌زنم بگویم: اینجا هیچ تکلیفی برای رفع کردن ندارند.
(هنوز هم گزاره برقرار است.)

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

در عرض چند روز تو چنتا وب همچین عنوانی دیدم: پایان!

البته منظور هیچکدوم پایان واقعی نبود. ولی چنتا خداحافظی واقعیم دیدم.‌ یاد خودم افتادم، و یه مستعار غیرواقعی ولی عمیییقا دقیق!

تو وب قبلیم، از دغدغه های اجتماعیم می‌نوشتم.ازهمدردی با همه ی جهان.از زخم های بشریت... ولی یه روز از خواب بیدار شدم، دیدم به بنبست رسیدم. محکوم به محدودیت درزمان و مکان. هیچ کاری از دستم برای دنیا بر نمیاد.همه چی شکل دیوار شده بود. میز، خودکار، کیبورد، ذهنم... . آخرین پستمو گذاشتم. عنوانش خداحافظی یا رفتم و این حرفا نبود. ولی مضمونش همین بود.همه ی دوستای وبلاگی، یه جوری از ناراحتیشون واسم نوشته بودن که خودمم ناراحت شدم. عذاب وجدان گرفتم.همشون گفته بودن: ””دلم گرفت““. به همشون گفتم بهشون سر میزنم. ولی این کارو تا یه مدتی فقط انجام دادم. دوستای قشنگی بودن.باهم کیف میکردیم. امروز پس از مدت ها رفتم تو وب خودم.انگار اونموقع ها خیلی بهتر مینوشتم! لینکامو باز کردم. بیشترشون نزدیک یکسال بود که آپ نشده بودن. بدون هیچ توضیحی همه چیو گذاشته و رفته بودن. ””دلم گرفت““

الان اینجام... برای خودم مینویسم. با یه مستعار واقعی ولی غیر دقیق. و اگه بعد از این پست بمیرمم کسی دلش نخواهد گرفت. واین تنها نکته ی مثبتشه (:

  • morealess ..

همیشه از ته حرفام یه چی جا میمونه که نمیدونم چرا نمیگمش!

ینی هدفم از شروع حرف همونه ها(هر دفه فرق میکنه).‌‌..‌ ولی بعد یهو نگاه میکنم میبینم حرفام تموم شده و اونی که میخواستم بگمو نگفتم.

تازه الان دلم یه چیزی میخواد. ولی نمیدونم چیه|:

یکی دیگشم اینکه قیافم همیشه یه جوریه انگار دارم چرت و پرت میگم یا مسخره میکنم.

تازه اینا خوباش بود!


  • morealess ..

پس کی تمام کتاب ها را خواهیم سوزاند؟ پشت دریاها شهریست... ماورای تمام باورهای ما... ماورای تمام باید ها و نبایدها... بعضی صحنه ها... بوها... آهنگ ها یا حتی نوع خاصی از تابیدن نور، منو یاد یه جایی شبیه بهشت میندازه... که انگار بعضی لحظه های بچگیامو توش زندگی کردم!

هرچی بود... هرچی هست... اینجا اون دنیای اون موقع ها نیست. باور کنید نیست! بیاید دست از نوستالوژی برداریم... دست از همه‌ی روزهای قبلمون... بیاید فکر کنیم همیشه همینطوری بوده... از اول همین قدی بودیم. بازم یه تصویری جا میمونه... از یه دشت آفتابی سبز، که توش صدای خنده ی بچه ها پخش شده... که وقتی دنبال هم می‌دو‌اَن، باد موهاشونو میریزه تو صورتشون.

همچین جایی وجود نداره... هیچ‌وقتم نداشته!

فقط باید چشمامو ببندم. همه چی یه جایی تو ناخودآگاهمه‌. بیرون از حسرت، تظاهر، منطق، سیاست... بیرون از راه رفتن و خسته شدن، یخ زدن، تنها شدن.

یه جایی که به کارتون نگاه کردنم نخندن. و بفهمن میشه تا آخر عمر کودک موند و همه چی خیلی fun تر از اونیه که به نظر می‌رسه، فقط... تا قبل از اینکه عاشق بشی!

  • morealess ..

این یک تناوب نفهم است. یک تب هیستریک است...‌ و از این دست مزخرفات. هر دو سه ماه یک بار تابع مسیرم به این نقطه می‌رسد. جایی که انگار زمین تا می‌شود... و تمام گرانشش را می ریزد روی من... حسی دقیقا شبیه خفگی بختک! انگار در تونلی به شعاع پنجاه سانت به زور فشار داده شده ام...  و کم کم نفس کشیدن سخت تر می شود. چند بار خوابش را دیده ام. و این فوبیا نیست... یک ترسِ واقعی از ’در تنگنای بی مقصد مردن‘ است... از به هیچ کجا نرسیدن است. عوارض جدایی نیست جماعت مریض! من از مسائلی که به ’هیچ جا نیستند‘ افسرده نیستم.

حواسم پرت هیجانات نوجوانی بود... که چشم باز کردم دیدم؛ جهان فکر می‌کند بزرگ شده ام! 

من هنوز همان جانوری هستم که معتقد است؛ 

برای کار خاصی... به جهان فراخوانده شده است!

<include <iostream.h#

}

int main(1

Universe=Me

.

.

?

;return0

{


+عنوان؛ با عرض پوزش از استاد علیرضا آذر بابت تحریف

  • morealess ..