شکلات 99%

- نظرات بسته بود تا به وبلاگ‌هایی که سرمی‌زنم بگویم: اینجا هیچ تکلیفی برای رفع کردن ندارند.
(هنوز هم گزاره برقرار است.)

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

۱۵ مطلب با موضوع «از ذهن مریض» ثبت شده است

بعضی شب‌های امتحان تکه‌ای از جهنم‌اند.

 پر از کافئین و تپش قلب و نفهمیدن! شب‌های سخت‌تر از این هم داشته‌ام. سر امتحان فیزیک جدید کارشناسی. تا صبح، نه درس خواندم نه خوابیدم. فقط لرزیدم. وقتی برگشتم، پاس شده بودم. این ها را به خودم می‌گفتم و خوابم نمی‌برد از خستگی. نزدیک طلوع بود که گفتم به جهنم. این لحظه را به قیمت هیچ‌ اضطرابی نباید از خودم بگیرم‌؛ از پله‌ها رفتم بالا. طبقه‌ی چهارم. ویوی ۲۰۰ درجه‌ی پخش شدن نور، پشت شهر، پشت همه‌ی کوه‌ها، بعد از همه‌چیز! سمفونی صورتی مه‌گرفته‌ی جذاب لعنتی. گفتم چطور دلم می‌آید هر روز این دلبری لامصب را نبینم؟! چرا هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌آید ببیند؟

گفتم من صبح‌های بدتر از این هم داشته‌ام. داشتم برای بار nام می‌رفتم سمت سرویس‌بهداشتی، که چشمم به پشت سرِ هم‌کلاسیم یاسمین افتاد. از آن‌هایی که وقتی می‌بینی‌اش هاله‌ای از احساس پوچی و خنگی تو را فرا می‌گیرد. کارشناسی‌اش برق بوده. و تنها نمونه‌ی مشابهش را که من می‌شناسم، یک جوری که حتما بمیرد، همین چند سال پیش سر کوچه ترور کردند. چون نمی‌خواست برود. یاسمین نمی‌خواهد بماند . توی چنتا از گروه‌های اپلای دیدمش. هیچ‌دلیل مشخصی هم جز نخواستن ندارد! یاد پارسال همین موقع‌ها افتادم. دوستم پیام داد: میای بریم اعتراض؟ گفتم به چی؟ گفت به وضع موجود. گفتم نه. ما جهانِ سومی هستیم که وقتی از یک چیزی کف خیابان حرف می‌زنیم، دقیقا معلوم نیست از چه چیزی حرف می‌زنیم. همان هم شد!


دست زدم به فلاسک کوچکم که حرارت داشت از دیواره‌هاش بیرون می‌زد و آبْ توش یخ زده بود. اولین باری بود که با پدرم یک چیز آشغال خریدم. همیشه پدرجد جنس مورد نظر را درمی‌آورَد، ذهن سازنده را می‌خواند، حفره‌های امنیتی‌اش را پیدا می‌کند، اگر قابل باشد، بهینه سازی و باز طراحی‌اش می‌کند... ! همان موقع توی مغازه گفت: ”به درد نمیخوره‌ها“ یک جوری که یعنی اصلا دلم می‌خواد یه بار جنس آشغال بخرم، گفتم: حوصله ندارم همین خوبه.“


دلم تنگ شد

و یک چیز ناشناخته‌ی عجیبی توی گلویم... .


ما نسل ول‌کن برُویی هستیم پدر. چرا و کجاش فرقی نمی‌کند، رفتن رسیدن است!

شاید چون نسل قبل از شما نسل بزن دررویی از آب درآمدند.

و بین هر دو خاکستری تلخی، یک چیز مایل به سفید باید باشد

تا بار تاول‌های جنگ را نفس بکشد!


+از امتحان که برگشتم خوابیدم. یک نوری  بین شاخه‌های سبز، از  توی خوابم یادم هست. 

  • morealess ..


خدایا مرسی. جوک جالبی بود. واقعا هم خندیدیم. حالا اگه میشه دیگه لطفا جدی باشیم|:

 خب قربونت، من الان دارم زیر این بار طنز شما له می‌شم. جدی منظورت از  این کارا چیه وسط امتحانا؟ |:

+عنوان: در کتاب به شدت باحال ”بیسوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد“. البته چون خدا رو شکر کتابم سر جاشه، ولی من اینجام. نمیتونستم چک کنم ببینم دقیقا همینه یا نه، ممکنه یه چیزی اون وسط پس و پیش شده باشه.

  • morealess ..

حوصله‌ام از این سکوت سر رفته بود. رفتم به وبلاگ محبوبم (و نه بلاگر محبوبم) سر بزنم. معلوم نیس کدام hellی هست؟ مثلا تصمیم گرفته بود بیشتر بنویسد، ارواح پروفایلش‌. به شغل قشنگ سابقم روی آوردم: آرشیو خوانی. خواستم رندوم یک چیزی را باز کنم، چشمم الکی اردیبهشت ۹۵ را گرفت. نه که چون ماه تولدم هست‌، چون ماه خوبی برای تولد هست! نه، چون وسط بهار است. اگر کسی با این دلیل هم قانع نمی‌شود، خب نشود. همه چیز که نباید دلیل داشته باشد. 

داشتم می‌گفتم... بعد از اردیبهشت ۹۵،  آبان و بعد مرداد و شهریور و دی... ! از سال‌های نزدیک به هم اما مختلف. درنهایت به این نتیجه رسیدم که؛ آهااان، همینه. اسطورمو پیدا کردم‌؛ یک آدمِ به ثبات رسیده!

حداقل در وبلاگش. هیچ‌وقت افسردگی فصلی نگرفته، زیادی برای زندگی ذوق نکرده، جوگیر نشده، دلش برای تکرار اشتباه‌هایش  تنگ نشده! در هیچ پستی روی صندلی دکترهای انگیزشی‌ ننشسته، از خدا و عالم و آدم شاکی نبوده. درمورد این چیزهایی که همه‌ی آدم‌هاکه هیچ، گربه‌ها هم با آن طرز نگاه کردنشان انگار بهشان فکر می‌کنند،  یک طوری ننوشته که انگار مکاشفات خودش هست و در ورژن‌های بعدی انجیل چاپ خواهد شد، و... از این جور دلیل‌ها.

 گفتم که... این یک آدم به ثبات رسیده است. (در وبلاگش)

تمام این روز‌ها داشتم فکر می‌کردم چه بهار و تابستان ناراحتی را گذرانده‌ام، بعد هم که با خبری که سال‌ها آرزوی شنیدنش را داشتم مواجه شدم، هیچ حسی بهم دست نداد! 

ساعت چهار، سالن تی‌وی، به جهت حل پاره‌ای تمرینات، با بچه‌ها قرار داشتم. دلم یک انیمه‌ای چیزی می‌خواست، اما نیم ساعت بیشتر وقت نداشتم. فایل عکس‌های بهار و تابستان را باز کردم... عجب! چقدر اتفاق اینجا ریخته! چه خاطرات شگفت‌انگیزی! چه کارها که نکردم... .

چرا هیچ‌کدام از این‌‌ها پس ذهنم نبود این چند وقت؟! چرا فراموش کردم؟ چطور حافظه‌ام به اینا گیر نداد؟!

تنها چیزی که از همه‌ی آن روز‌ها یادم بود، این بود که پس از سال‌ها دوباره به مرگ فکر کرده بودم. دو بار. که اگر همین الان بمیرم چقدر خوشحال خواهم شد، که زندگی چقدر غیر قابل تحمل و پوچ شده، که دارم اکسیژن جهان را بیخودی هدر می‌دهم... و از این دست تینیجرجات!

ساعت ۱۲ شب، داشتم وسایلم را از وسط سالن تی‌وی جمع می‌کردم. چرک نویس دوستم روی زمین افتاده بود. روی یک جمله‌ای را خط‌خطی کرده:

”وقتی اینجا قبول شدم، احتمالا فکر می‌کردم دیگه قراره همه‌ی مسئله‌های عالم رو از ازل تا ابد حل کنیم“!

  • morealess ..

کله‌شق نیستم. اما خیلی وقت‌ها کارهایی می‌کنم که می‌دانم سخت یا خطرناک است. خیلی وقت‌ها کارهایی می‌کنم که می‌دانم درست نیست! بعد با هر اتفاق مرتبط ناخجسته با خودم فکر می‌کنم: ”اگر اون کارو نکرده بودی، الان اینطوری نشده بود!“ راه می‌رم و ”اگه اون کارو نکرده بودی...“ می‌خوابم و ”اگه اون کارو نکرده بودی...“ و هرچه سعی می‌کنم چیزهای جدید وارد مغزم کنم، قسمت خفه‌شده و عقده‌ای ذهنم مته‌ی ”اگه اون کارو‌ نکرده بودی...“ را بیشتر فرو ‌می‌کند.

اما انگار تمام مدت فقط بار اضافه‌ی یک مشت میخ و درل و چکش و پاره‌آهن را   توی ذهنم کشیده‌ام؛

 خیلی وقت‌ها هم کارهایی که فکر میکنم درست نیستند، انجام نمی‌دهم... اما باز اتفاق‌های ناخجسته‌ی مرتبط می‌افتند.

قضیه واقعا چیست؟


شاید به نظر خیلی‌ها، این اتفاق‌ها به آن کارها ربطی ندارد. اما به نظر من، دوستم و هاوکینگ(رضوان بینهایت ‌الله علیه)؛ همه چیز به همه‌چیز ربط دارد.

  • morealess ..

هر چیز که از اول در وجود تو بوده، هیچ‌کجای تلاش تو را شکل نمی‌دهد. اگر صبوری، اگر محیط، قدرت زجر دادن تو را ندارد، اگر مثبت‌نگری، اگر می‌توانی در آنِ واحد به خودکشی و خوشبختی فکر کنی، اگر نمی‌ترسی... .

حتی وقتی از کاری لذت می‌بری و همینطور تا عمقش شنا میکنی، این تلاش کردن نیس. تو فقط لذت بردی. و بیشتر لذت بردی، و بیشتر غرق شدی. چه بسا بیلی چیزی آن طرف‌ها باشد، کفَش را هم می‌کَنی که بیشتر جلو بروی. بیل هم نبود با دست‌هایت می‌کنی. و تا وقتی لذت می‌بری، تلاش نکردی!


واقعا حس می‌کنم هیچوقت برای هیچ چیز در زندگی تلاش نکرده‌ام. حتی برای ورزش،کوه،  سفر، دانشگاه، کتاب، یادگرفتن.

انگار همه چیز همینطور خودش آمده سراغم. یا پیام داده: بیا پایین، جلو درم!

 

شاید واقعا زمانش رسیده که بفهمم چه کارهای بدیهی که در جهان... بیخیال! در همین دور و بر خودم ریخته، و من هیچوقت نفهمیدم، که هیچوقت انجامشان نداده‌ام.

شاید هم همه‌ی این‌ها حرف مفت است. و اصلا در وجودم بوده که از مسیر و مقصد و همه چیز لذت ببرم و نیازی به این لوس‌های اینستاگرام نداشته‌ام که برایم پست‌های انگیزشی و بدیهیات بعضا جفنگ بگذارند و من هم تصدق سر و دمشان بروم که چقدر دارم ازشان چیز یاد می‌گیرم و نگاهم به زندگی عوض می‌شود و چه آدم عمیقی هستید شما و این‌ها!

 واقعا این همه آدم  معمولی و معمولی‌تر در یک جا، چطور نمی‌توانند همدیگر را تشخیص دهند؟!

  • morealess ..

همه‌ی پیاده‌روها را قدم زده بود. ادای تمام مجسمه‌ها را درآورده بود. انگشتش را توی تمام فواره‌ها فرو کرده بود.

دیگر درشهر کاری نداشت.

یک روز، ساعت ۷ و نیم صبح

که برف‌ها تازه آب شده بود،

فردریک‌ کاپلستون قاپش را دزدید




بعدا نوشت: دوستان، هیچ‌جای این مطلب نقل قول نیست که ارجاع بدم. فروش ارز هم نداریم، لطفا سوال نفرمایید:دی

  • morealess ..

قربون دستش... دکمه‌ی اسلوموشن را می‌زند. و درجه‌ی گرانش را کم می‌کند.

سبک می‌شوم. قدم‌هایم عظیم می‌شود، آرام می‌شود، بالا می‌رود. رها می‌شوم!

با هر قدم نیم متر از زمین فاصله می‌گیرم‌. و‌هربار نوک پنجه‌هایم کم‌تر به زمین می‌رسد. و احترام قامت سبزه‌ها زیر پاهایم حفظ می‌شود.

خورشید، مایل و نسیم همینطوور موج‌دار می‌وزد. این وسط پرنده‌ها هم چهچه می‌زنند.

خوب که همه چیز شبیه فیلم‌ِ رمان‌های انگلیسی شد و لبخندم به قدر کافی کِش آمد، چشمم به پایین می افتد؛

 مرغ‌های خنگ با همان نگاه‌های از بغل ِ لج‌درآر.و چهارپاها همچنان خمااار و در آرامش همیشگی...می‌لمبانند.

انگار نه انگار یک نفر روبه‌رویشان کم‌کم پرواااز می‌کنَد نَد نَد!

داربست‌های چوبی را کوتاه می‌سازند|:


مطمئنم یکی از گوسفندها خندید.

  • morealess ..