شکلات 99%

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.
-بسته بودن نظرات چندان دلیل خاصی نداره.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «از ذهن مریض» ثبت شده است

پس کی تمام کتاب ها را خواهیم سوزاند؟ پشت دریاها شهریست... ماورای تمام باورهای ما... ماورای تمام باید ها و نبایدها... بعضی صحنه ها... بوها... آهنگ ها یا حتی نوع خاصی از تابیدن نور، منو یاد یه جایی شبیه بهشت میندازه... که انگار بعضی لحظه های بچگیامو توش زندگی کردم!

هرچی بود... هرچی هست... اینجا اون دنیای اون موقع ها نیست. باور کنید نیست! بیاید دست از نوستالوژی برداریم... دست از همه‌ی روزهای قبلمون... بیاید فکر کنیم همیشه همینطوری بوده... از اول همین قدی بودیم. بازم یه تصویری جا میمونه... از یه دشت آفتابی سبز، که توش صدای خنده ی بچه ها پخش شده... که وقتی دنبال هم می‌دو‌اَن، باد موهاشونو میریزه تو صورتشون.

همچین جایی وجود نداره... هیچ‌وقتم نداشته!

فقط باید چشمامو ببندم. همه چی یه جایی تو ناخودآگاهمه‌. بیرون از حسرت، تظاهر، منطق، سیاست... بیرون از راه رفتن و خسته شدن، یخ زدن، تنها شدن.

یه جایی که به کارتون نگاه کردنم نخندن. و بفهمن میشه تا آخر عمر کودک موند و همه چی خیلی fun تر از اونیه که به نظر می‌رسه، فقط... تا قبل از اینکه عاشق بشی!

morealess ...

این یک تناوب نفهم است. یک تب هیستریک است...‌ و از این دست مزخرفات. هر دو سه ماه یک بار تابع مسیرم به این نقطه می‌رسد. جایی که انگار زمین تا می‌شود... و تمام گرانشش را می ریزد روی من... حسی دقیقا شبیه خفگی بختک! انگار در تونلی به شعاع پنجاه سانت به زور فشار داده شده ام...  و کم کم نفس کشیدن سخت تر می شود. چند بار خوابش را دیده ام. و این فوبیا نیست... یک ترسِ واقعی از ’در تنگنای بی مقصد مردن‘ است... از به هیچ کجا نرسیدن است. عوارض جدایی نیست جماعت مریض! من از مسائلی که به ’هیچ جا نیستند‘ افسرده نیستم.

حواسم پرت هیجانات نوجوانی بود... که چشم باز کردم دیدم؛ جهان فکر می‌کند بزرگ شده ام! 

من هنوز همان جانوری هستم که معتقد است؛ 

برای کار خاصی... به جهان فراخوانده شده است!

<include <iostream.h#

}

int main(1

Universe=Me

.

.

?

;return0

{


+عنوان؛ با عرض پوزش از استاد علیرضا آذر بابت تحریف

morealess ...

چشمتان را می‌بندید؛... فکر می‌کنید نور همه جا را فراگرفته... یک عالمه پَرِ قو دارند در هوا شنا می‌کنند‌... دامنتان تا قطب جنوب کشیده می‌شود... بوی رزهای فرانسوی توی دستتان در فضا پیچیده... انگشتانتان به بازوی کسی happily ever after چسبیده...!

کافیست چشمتان را باز کنید؛... می‌بینید نورِ زیاد، برق جوشکاری بوده... یک عالمه کُرک فرش در هوا شناور بوده، موی گربه بوده، دم روباه بوده!... روی دامنتان، جای دندان سگ های قطبی است... چقدر چین به اعصابتان افتاده... چقدر روحتان چروک شده است... چقدر هیچکس به شما ربطی ندارد... چقدر شما به خودتان ربطی ندارید... شکوه و استقلالتان را از دست داده اید، فدای هیچ‌کس کرده اید. و رزها... توی دستتان پلاسیده اند. خیلی هم رمانتیک‌.

morealess ...

این روزها موقع بیرون رفتن دستمال کاغذی را فراموش نکنید. سرما دماغ آدم را درمی‌آورد.حتی اگر شما بسیار باهوش و عاقل و حواس جمع باشید، روزِ سردِ حماقت و حواس پرتیتان فرامی‌رسد. و تن به اشتباهات شل و ول و مضحکی می‌دهید. مثلا به یک زباله ی غیرقابل بازیافت اعتماد می‌کنید. سپس دمارتان در می‌آید. و نمی‌توانید آن را با دستمال بگیرید. چون احمقید. فقط هی میکشیدش بالا...  هی تنفستان سخت‌تر می‌شود... هی خفه تر می‌شوید...  هی می‌میرید...

morealess ...