شکلات 99%

- نظرات بسته بود تا به وبلاگ‌هایی که سرمی‌زنم بگویم: اینجا هیچ تکلیفی برای رفع کردن ندارند.
(هنوز هم گزاره برقرار است.)

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

۱۰ مطلب با موضوع «از ذهن مریض» ثبت شده است

همه‌ی پیاده‌روها را قدم زده بود. ادای تمام مجسمه‌ها را درآورده بود. انگشتش را توی تمام فواره‌ها فرو کرده بود.

دیگر درشهر کاری نداشت.

یک روز، ساعت ۷ و نیم صبح

که برف‌ها تازه آب شده بود،

فردریک‌ کاپلستون قاپش را دزدید




بعدا نوشت: دوستان، هیچ‌جای این مطلب نقل قول نیست که ارجاع بدم. فروش ارز هم نداریم، لطفا سوال نفرمایید:دی

  • morealess ..

قربون دستش... دکمه‌ی اسلوموشن را می‌زند. و درجه‌ی گرانش را کم می‌کند.

سبک می‌شوم. قدم‌هایم عظیم می‌شود، آرام می‌شود، بالا می‌رود. رها می‌شوم!

با هر قدم نیم متر از زمین فاصله می‌گیرم‌. و‌هربار نوک پنجه‌هایم کم‌تر به زمین می‌رسد. و احترام قامت سبزه‌ها زیر پاهایم حفظ می‌شود.

خورشید، مایل و نسیم همینطوور موج‌دار می‌وزد. این وسط پرنده‌ها هم چهچه می‌زنند.

خوب که همه چیز شبیه فیلم‌ِ رمان‌های انگلیسی شد و لبخندم به قدر کافی کِش آمد، چشمم به پایین می افتد؛

 مرغ‌های خنگ با همان نگاه‌های از بغل ِ لج‌درآر.و چهارپاها همچنان خمااار و در آرامش همیشگی...می‌لمبانند.

انگار نه انگار یک نفر روبه‌رویشان کم‌کم پرواااز می‌کنَد نَد نَد!

داربست‌های چوبی را کوتاه می‌سازند|:


مطمئنم یکی از گوسفندها خندید.

  • morealess ..

نمی‌دانم چرا... دلم برای انسان‌ها و محال‌های مشترکشان می‌سوزد،

غیرممکن‌هایی که همه‌ی‌شان آرزو می‌کنند.


نمیدانم نقص طبیعت است یا تقصیر از ذهن بشر...


وگرنه، کدام ماهی و درخت و پرنده‌ایست که لذت یا تصمیمی را در گذشته‌اش جا گذاشته،

و آهِ برنگشتن زمان روی دلش باشد؟

یا گوزنی که بخواهد چشمانش را ببندد و‌ وقتی باز کند، که تنگناها و دلتنگی‌هایش تمام شده باشد؟

اصلا دشت و دریاچه‌ای هست که بخواهد برای تحقق یک ”ای کاش“ بمیرد؟


حتی... هیچ پلنگی،  در حسرت پرواز... نمرده است!

  • morealess ..

از امکانات ناب گذشته‌ها این بود که می‌شد کتابی برداشت و قلم و کاغذی، و احیانا فنجانی برای بخشیدن،

و نه حتما با نبوغ بوعلی سینایی،

خضر شد، دیوژن شد، پطرسی شد در پی مسیح‌... بی وطن، بی‌مرز،بدون بند و بازبند.

و ابد و یک روز...جهان را فقط پرسه زد!

  • morealess ..

پس کی تمام کتاب ها را خواهیم سوزاند؟ پشت دریاها شهریست... ماورای تمام باورهای ما... ماورای تمام باید ها و نبایدها... بعضی صحنه ها... بوها... آهنگ ها یا حتی نوع خاصی از تابیدن نور، منو یاد یه جایی شبیه بهشت میندازه... که انگار بعضی لحظه های بچگیامو توش زندگی کردم!

هرچی بود... هرچی هست... اینجا اون دنیای اون موقع ها نیست. باور کنید نیست! بیاید دست از نوستالوژی برداریم... دست از همه‌ی روزهای قبلمون... بیاید فکر کنیم همیشه همینطوری بوده... از اول همین قدی بودیم. بازم یه تصویری جا میمونه... از یه دشت آفتابی سبز، که توش صدای خنده ی بچه ها پخش شده... که وقتی دنبال هم می‌دو‌اَن، باد موهاشونو میریزه تو صورتشون.

همچین جایی وجود نداره... هیچ‌وقتم نداشته!

فقط باید چشمامو ببندم. همه چی یه جایی تو ناخودآگاهمه‌. بیرون از حسرت، تظاهر، منطق، سیاست... بیرون از راه رفتن و خسته شدن، یخ زدن، تنها شدن.

یه جایی که به کارتون نگاه کردنم نخندن. و بفهمن میشه تا آخر عمر کودک موند و همه چی خیلی fun تر از اونیه که به نظر می‌رسه، فقط... تا قبل از اینکه عاشق بشی!

  • morealess ..

این یک تناوب نفهم است. یک تب هیستریک است...‌ و از این دست مزخرفات. هر دو سه ماه یک بار تابع مسیرم به این نقطه می‌رسد. جایی که انگار زمین تا می‌شود... و تمام گرانشش را می ریزد روی من... حسی دقیقا شبیه خفگی بختک! انگار در تونلی به شعاع پنجاه سانت به زور فشار داده شده ام...  و کم کم نفس کشیدن سخت تر می شود. چند بار خوابش را دیده ام. و این فوبیا نیست... یک ترسِ واقعی از ’در تنگنای بی مقصد مردن‘ است... از به هیچ کجا نرسیدن است. عوارض جدایی نیست جماعت مریض! من از مسائلی که به ’هیچ جا نیستند‘ افسرده نیستم.

حواسم پرت هیجانات نوجوانی بود... که چشم باز کردم دیدم؛ جهان فکر می‌کند بزرگ شده ام! 

من هنوز همان جانوری هستم که معتقد است؛ 

برای کار خاصی... به جهان فراخوانده شده است!

<include <iostream.h#

}

int main(1

Universe=Me

.

.

?

;return0

{


+عنوان؛ با عرض پوزش از استاد علیرضا آذر بابت تحریف

  • morealess ..

چشمتان را می‌بندید؛... فکر می‌کنید نور همه جا را فراگرفته... یک عالمه پَرِ قو دارند در هوا شنا می‌کنند‌... دامنتان تا قطب جنوب کشیده می‌شود... بوی رزهای فرانسوی توی دستتان در فضا پیچیده... انگشتانتان به بازوی کسی happily ever after چسبیده...!

کافیست چشمتان را باز کنید؛... می‌بینید نورِ زیاد، برق جوشکاری بوده... یک عالمه کُرک فرش در هوا شناور بوده، موی گربه بوده، دم روباه بوده!... روی دامنتان، جای دندان سگ های قطبی است... چقدر چین به اعصابتان افتاده... چقدر روحتان چروک شده است... چقدر هیچکس به شما ربطی ندارد... چقدر شما به خودتان ربطی ندارید... شکوه و استقلالتان را از دست داده اید، فدای هیچ‌کس کرده اید. و رزها... توی دستتان پلاسیده اند. خیلی هم رمانتیک‌.

  • morealess ..