شکلات 99%

- نظرات بسته بود تا به وبلاگ‌هایی که سرمی‌زنم بگویم: اینجا هیچ تکلیفی برای رفع کردن ندارند.
(هنوز هم گزاره برقرار است.)

-همچین مالی نیست. ولی کپی نکنید لطفا.

+درضمن... وب زیبایی خودت داری و هف جدّ و آبائت. فمیدی؟ 😒

همین قمری‌های کم‌پیدا  که بخوانند،

مستقیم می‌روم به بعدازظهرهای ۲۰ سال پیش. روی ایوان. کنار عمو دراز می‌کشم. دست‌هاش بوی چسب صحافی و دوات  می‌دهد.

و تو هستی!

  • morealess ..

نظرات  (۱۰)

خیلی وقته نمی خوام دیگه به گذشته برگردم. با وجود کلی حس خوب هم که همراهشه. اما نمی شه... نمی تونم...
پاسخ:
نبایدم برگشت. ولی بعضی چیزا قدرت نوستالوژیکشون بالاست. کافیه یه‌دفه از ناکجا یه صدایی، تصویری، بویی چیزی پیدا بشه، یهو بخودت بیای ببینی غرق شدی تو گذشته!

20 سال پیش چند سالت بوده مثلا؟ :)
پاسخ:
یکم که از اردیبهشت بره، میشه سه سال (:
چه توصیف قویی بود بوی چسب صحافی و دوات! زمان و مکان و‌ بو و حال خوش همه چی داشت . 
اصلا متحیر شدم 
پاسخ:
خوش‌حالم تونستم حسمو حداقل به یک نفر منتقل کنم(:
فقط قسمتِ کنارِ وب :))))
پاسخ:
انگار باید مختصات مطالب و حاشیه‌ی وبلاگ رو باهم عوض کنم (:
برای من بیست سال پیش حیاط حوض داره با صدای آب فواره اش و بوی همیشه بهار های گوشه حیاط و بساط کباب و خربزه و خنکی مطبوعی که میاد و روح آدم رو تازه می کنه
پاسخ:
بیست سال پیشِ شما عمقش بیشتره(:
:))))))
اخ اخ
یعنی پیر شدم؟؟؟
پاسخ:
بلاگرها حرکت عمرشون عرضیه، نه طولی :دی
این که یه عده با این مدل کامنت‌ها آدم رو عصبی می‌کنن جای خود اما بهتره اون کنار جمله‌ای باشه که آدما با خوندنش لبخند بزنن :)
پاسخ:
(:
این "تو" ی آخر مطلب که هست اونجا...از حال باهات پرت شده تو بیست سال پیش؟
عموی اهل دل و صحافی داشتن هم نعمتی ست از اون نعمتهایی که به وصف نیاید...مثل خواهر خوب و اهل دل داشتن که اون هم حسرتی بود مضاعف برایم...
پاسخ:
نه متاسفانه... مال همون بیست سال پیشه!
اگر واقعا همچین نعمتی داشتم، چه نیازی به برگشتن به بیست سال پیش؟!
خواهرم که... I'll be there for u (:

حالا بعدا... ینی بعدا حسابم رو می‌رسی؟ ((:
  • حالا بعدا
  • هرچند در گذشته...مهم داشتنشه که داشتی...خوبه همین خاطره ی داشتنش...هرچند الان عوض شده باشه یا...یه وقتهایی تمام سعی ام رو میکنم که حداقل در گذشته رد پایی از یه حضور دلخواه پیدا کنم واسه دلخوشی و پیدا نمیشه..هر دوش دردناکه...هرگز نداشتنش..و داشتن و دیگه نداشتنش...توی روزهایی به سر میبرم که دیگه نمیدونم چی می دونم...
    پاسخ:
    می‌دونی... شاید فکر کنی جوابی که می‌دم ربطی به کامنتت نداشته باشه. ولی چون می‌دونم تو ممکنه اگه حال داشته باشی باهام همراهی می‌کنی می‌گمش(:
    کسی که می‌نویسه برای نوشته‌هاش نیاز به مخاطب داره. بسته به اینکه دقیقا چی می‌نویسه مخاطب مورد انتظارش هم فرق می‌کنه. میدونی واسه من مهم نیس چند نفر متنم رو بخونن. برام مهمه که حداقل یک مفر تو دنیا باشه که زاویه‌ی نگاه من رو بفهمه. بهش فکر کنه. اینکه بفهمی حداقل یک نفر تو رو فهمیده، حس خیلی خوبیه. واقعیت اینه که من اینجوری می‌نویسم؛ یعنی در وهله‌ی اول یک احساس بهم وارد میشه،مفهوم میشه، کلمه میشه. اون لحظه‌ای که دارم می‌نویسمش هیچ‌منظوری جز همون احساس ندارم. ولی بعد که می‌خونمش میبینم چقد میتونم تفسیرش کنم! چقدر برام معنی داره! این قضیه بهم ثابت کرده اون احساس‌های مقطعی و یهویی و مهم‌تر اونایی که درطول زندگی مکرر اتفاق می‌افتن، قابل توجهن! و وقتی بنویسیشون به طرز عجیبی برات قابل تحلیل میشن! چیزی که اینجا نوشتم اگر بهش دقت بشه، هیچ آرایه‌ی خاصی نداره، فاقد صور خیال یا هر طنازی نوشتاری. بلکه فقط واقعیت محضه. من همیشه با صدای قمری توی همین حال و هوا می‌رم و چیزی که مهمه اینه که موضوع اصلی یا تمرکز متن روی عموم نیست، بلکه کس دیگه‌ایه! اما قضیه اینه که همونطور که توی متن نیاوردمش، توی زمان وقوع خاطره هم مورد توجهم نبوده درحالی که  محوریت اصلی و قهرمان داستان بوده. اونه که از صدای قمری بهش می‌رسی، و این نوستالوژی بدون اون برات کاملا بی‌معنی می‌شد، خلأ  می‌شد. قهرمانی که اهمیت حضورش درک نمیشه، تا وقتی که دیگه از دست رفته باشه... مثل وقت که تا وقتی داریش، اهمیتش رو نمی‌‌فهمی. مثل گذر زمان!
  • حالا بعدا
  • حالا بعدا یعنی...چه زمان نامناسبی خوندم این سوال رو...
    پاسخ:
    •_• چی شده؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی