99%شکلات

میخواهم حرف های تکراری بزنم. می‌خواهم بگویم آدم تا عمر دارد چشمش دنبال چیزی که از دست داده میرود. البته اگه زیاد عمر کند  شاید هم نرود. من هنوز گاهی یاد یک چیزهایی می افتم. مثل آن خرگوش پلاستیکی ۳سانتی که وقتی خیلی بچه بودم یک عدد بیتربیت تو کوچه از دستم گرفت و پس نداد. و من نمیدانم چرا آنقدر ماست و خیار یا حتی ماست و اسفناح بودم که نتوانستم حقم را بگیرم. فقط مثل یک لباس خیس که دارد چلانده می‌شود، حرص میخوردم و پنجه های یک دایناسور را روی گلویم احساس میکردم! نمیدانم، اگر چیزی گفته باشم هم یادم نیست .

درست که بیریخت و به درد نخور بود. اما به هرحال خرگوش بود. آن هم از نوع قرمزش که هیچ‌کجای دنیا یافت نمیشود.

یا مثلا کتاب ”دختر کبریت فروش“، من آن موقع سواد نداشتم. اما داستانش راحفظ بودم. به عکسهاش که نگاه میکردم سردم میشد. دوست داشتم از آن تصاویر تاریک برفی بکشمش بیرون و دستانش را توی دستهام ”ها“ کنم. (الان که فکر میکنم میبینم کسی که آن کتاب را برای گروه سنی کودکان تشخیص داده بود دست کم دچار سادیزم مزمن بوده). به هر عکس چارساعت نگاه میکردم و اشک میریختم.و وقتی به صفحه ی آخر میرسیدم دوباره برمیگشتم ازاول (خب احتمالا من هم مازوخیسم داشتم|: ). وقتی به دعوت مربی پیش دبستانی به مدرسه میدادمش، درکی از عمق کلمه ی اهدا نداشتم‌. و مربی هم احتمالا درک نمیکرده چرا مرجع مالکیت کتاب را بهش یادآوری می‌کردم!

هنوز تصاویرش یادم هست و اگر زیاد بهش فکر کنم باز گریه ام میگیرد...

هرچقدر هم مزخرف و بی ارزش و لج درآر که بوده باشد، هرچقدر هم که بخواهی برنگردد یک ”چیزی“، وقتی از دست رفت... چشمت تا هفتاد سال دنبالش می‌رود که ”یعنی الان کجاست؟ دارد چکار می‌کند؟!“

ملتفت که هستید؟!!


+هنوز خیلی وقت ها پنجه‌های دایناسوری را روی گلویم حس می‌کنم؛ مواقعی که زیادی حق دارم‌.

+پست نسبتا سفارشی😉

+ عنوان میشه ”بر دایناسور رفته“

morealess ...