99%شکلات

پس کی تمام کتاب ها را خواهیم سوزاند؟ پشت دریاها شهریست... ماورای تمام باورهای ما... ماورای تمام باید ها و نبایدها... بعضی صحنه ها... بوها... آهنگ ها یا حتی نوع خاصی از تابیدن نور، منو یاد یه جایی شبیه بهشت میندازه... که انگار بعضی لحظه های بچگیامو توش زندگی کردم!

هرچی بود... هرچی هست... اینجا اون دنیای اون موقع ها نیست. باور کنید نیست! بیاید دست از نوستالوژی برداریم... دست از همه‌ی روزهای قبلمون... بیاید فک کنیم همیشه همینطوری بوده... از اول همین قدی بودیم. بازم یه تصویری جا میمونه... از یه دشت آفتابی سبز، که توش صدای خنده ی بچه ها پخش شده... که وقتی دنبال هم می‌دو‌اَن، باد موهاشونو میریزه تو صورتشون.

همچین جایی وجود نداره... هیچ‌وقتم نداشته!

فقط باید چشمامو ببندم. همه چی یه جایی تو ناخودآگاهمه‌. بیرون از حسرت، تظاهر، منطق، سیاست... بیرون از راه رفتن و خسته شدن، یخ زدن، تنها شدن.

یه جایی که به کارتون نگاه کردنم نخندن. و بفهمن میشه تا آخر عمر کودک موند و همه چی خیلی fun تر از اونیه که به نظر می‌رسه، فقط... تا قبل از اینکه عاشق بشی!

morealess ...